شعر بسیار جذاب سراب

شعر بسیار جذاب سراب
سراب
آفتاب است و،بیابان چه فراخ!

نیست در آن نه گیاه و نه درخت.

غیر آوای غرابان،دیگر

بسته هر بانگی از این وادی رخت

در پس پرده ای از گرد و غبار 

نقطه ای لرزد از دور سیاه:

چشم اگر پیش رود،می بیند

آدمی هست که می پوید راه.

تنش از خستگی افتاد زکار.

برسر ورویش بنشسته غبار

شده از تشنگی اش خشک گلو

پای عریانش مجروح ز خار

هر قدم پیش رود،پای افق

چشم او بیند دریایی آب.

اندکی راه چو می پیماید

می کند فکر که می بیند خواب.

مطالب خواندنی و جالب

گالری عکس های دیدنی و جالب

Xبستن تبلیغ
بواسیر
Xبستن تبلیغ
آنلاین بازی کنید