شعر هر چه برگم بود و بارم بود

شعر هر چه برگم بود و بارم بود
چون درختی در زمستانم،

بی كه پندارد بهاری بود و خواهد بود.

دیگر اكنون هیچ مرغ پیر یا كوری

در چنین عریانی انبوهم آیا لانه خواهد بست؟

دیگر آیا زخمه های هیچ پیرایش،

با امید روزهای سبز آینده؛

خواهدم اینسوی و آنسو خست؟

چون درختی اندر اقصای زمستانم.

ریخته دیری ست

هر چه بودم یاد و بودم برگ.

یاد با نرمك نسیمی چون نماز شعله بیمار لرزیدن،

برگ چونان صخره كری نلرزیدن.

یاد رنج از دست های منتظر بردن،

برگ از اشك و نگاه و ناله آزردن.

 

ای بهار همچنان تا جاودان در راه!

همچنان تا جاودان بر شهرها و روستاهای دگر بگذر.

هرگز و هرگز

بر بیابان غریب من

منگر و منگر.

سایه نمناك و سبزت هر چه از من دورتر،خوشتر.

بیم دارم كز نسیم ساحر ابریشمین تو،

تكمه ی سبزی بروید باز،بر پیراهن خشك و كبود من.

همچنان بگذار

تا درود دردناك اندهان ماند سرود من.

از مهدی اخوان ثالث و شعر زیبایش

مطالب خواندنی و جالب

گالری عکس های دیدنی و جالب

Xبستن تبلیغ
بواسیر
Xبستن تبلیغ
آنلاین بازی کنید