عکس های دیدنی از عجیب ترین روش زیبایی خانم ها!عکس هایی دیدنی از زیبا و بزرگترین استخر شنای دنیادختر ایرانی که ملکه زیبایی کانادا شده است! +تصاویرزیباترین خانم سیاستمدار تایلند یک مرد است +عکسانگشت خانم آشپز لای ساندویچ و زیر دندان مشتری!!اعتیاد عجیب و باورنکردنی یک دختر بچه به...! +عکسازدواج عجیب و بچهدار شدن یک خواهر و برادر +عکسحراج لباس زیر ملکه انگلستان برای دومین بار! +عکسمعتاد کردن دختری 4 ساله و معصوم در آمریکا +عکسبه این دلایل میتوانی به دختر بودنت افتخار کنی! (طنز)عجیب و خنده دار ترین مهریه های ثبت شده در ایران!فتح باورنکردنی اورست توسط زنی 73 ساله! +عکسشکستن رکوردهای کاهش وزن از نوع ایرانی +تصاویرتجاوز وحشتناک و 10 ساله پدری بیرحم به دختر خود!پسر 14ساله ایرانی جوانترین استاد دانشگاه جهان!!فال و طالع بینی روز پنجشنبه 4 خرداد 1391عکس های جالب و دیدنی روز پنجشنبه 4 خرداد 1391
فال انبیاء الهیفال عشق و ازدواجفال تاروتفــــــــــــال حـــــــافـــــــــــظفال بوسیله قرآنفال پاسور یا همان ورق ( فال احساس )فال عاشقانهعكس ازدواج مرد 60 ساله و دختر 13 سالهجدیدترین مدلهای کت و دامن مجلسی زنانه 2011فال لاک پشتفال روز عشقجدیدترین مدلهای تزئین سفره هفت سین نوروزعکسهای رامونا امیری ، ملکه زیبایی کانادافال نقطه ها
آموزش پخت ماهیپکیج عظیم آموزش 35 زبانمستند هواپیمای Airbus A380اطلس آناتومی دانشجویانزندگینامه احمد شاملوگردنبند پاور بالانسآموزش شناسایی علفهای هرزتسبیح از سنگ شفا دهنده کهربا
قوی ترین مترجم متن 16 زبان زنده دنيا آرامش و اعتماد به نفس با یوگاکتاب های ebay در زمینه موفقیتمستند راز کشتی تایتانیکمتن و صوت كامل قرآن (موبایل)آموزش تعمیرات منبع تغذیهآموزش Premiere Pro CS3مستند اورست
آموزش جواد شدن (طنز) مستند دنیای سه بعدی اقیانوسپک گوشی های چینی 2009مستند دیدنی های هاوایی
مواظب باشید دست خالی نیایید
یه سرزمین دو برادر پهلوان زندگی میکردند. برادر بزرگتر به نام فیلیپ برادر کوچک هم رابین بود.
در یکی از روزها پادشاه دو برادر را به قصر خود دعوت کرد. پادشاه پس از خوش آمدگویی به آنها گفت که
دشمن به مرز شمالی این کشور حمله کرده و شما تنها کسانی هستید که میتونید از ما در برابر دشمنان حفاظت کنید. بعد از تجهیز کردن این دو برادر را راهی این نبرد کرد. دو برادر به راه افتادن و به نزدیک اون شهر مرزی رسیدن. ولی چون شب بود خواستن شب رو اونجا استراحت کنن. صبح که شد فیلیب به رابین گفت تو برو به جنگ من اینجا میمونم و اگر کسی تو رو شکست داد و خواست از اینجا رد بشه من جلوشو میگیرم. هر چی باشه من بزرگترم و قویتر. رابینم که پسر خوب و حرف گوش کنی بود به راه افتاد.
اما بعد از دو روز وقتی که فیلیپ داشت آهو رو روی اجاقی که درست کرده بود کباب میکرد
دید که رابین داره از دور میآد و کاملاً زخمی شده.
به سمت اون رفت و ازش پرسید که چی شد؟
رابین هم کل ماجرا رو توضیح داد و در مورد جنگ با 70 پیاده و 10 سوار صحبت کرد.
فیلیپ به محض اینکه فهمید جنگ تموم شده سوار بر اسبش شد
و به سمت کارزار رفت و شروع کرد به جمع آوری غنائم.
اون با خودش گفت که پادشاه حتماً از دیدن این همه طلا خوشحال میشه.
بعد برگشت و با برادرش به سمت قصر پاشاه به راه افتادن.
وقتی به نزدیکی قصر رسیدن فهمیدن که پل روی رود بزرگ ریخته شده
و اونا واسه رسیدن به قصر مجبورن که از وسط آب رد بشن.
رابین خیلی راحت از اون رودخونه رد شد
اما فیلیپ از اونجایی که بارش سنگین بود اسبش وسط آب افتاد و همه طلاها ریخت توی آب.
فیلیپ هرکاری کرد نتونست اسبشو نجات بده و هم طلاها رو از دست داد هم اسبشو.
خلاصه اونا رسیدن به قصر و پادشاه به گرمی از اونها استقبال کرد.
پس از خوردن شام پادشاه یه نگاهی به دو برادر انداخت و گفت
خب از جنگ برام بگین و از پهلوانهای دشمن.
بگین از اینکه چه جوری پیروز شدین.
رابین شروع کرد به تعریف و زخمهای روی دست و صورتش به این قضیه شهادت میداد.
بعد از صحبتهای رابین پاشاه نگاهی به فیلیپ انداخت.
اما اونجا فقط یه صندلی خالی بود..
چون فیلیپ واسه گفتن حرفی نداشت.
اون خودش رفت و تصمیم گرفت از این به بعد
به جای اینکه به فکر خودش توکل کنه و فکر کنه که داره درست تصمیم میگیره
بیشتر فکر کنه و نظر دیگران روهم بپرسه.
ما هم خیلی وقتها مثل فیلیپیم.
فکر میکنیم که بهترین کاری رو که میتونیم داریم انجام میدیم. اما حقیقت چیز دیگست.
خیلی وقتا خدا دوست نداره که ما خیلی از کارها رو که فکر میکنیم درسته انجام بدیم.
خدا دوست داره ما آدما ازش بپرسیم:
ای خدای من، تو از من چی میخوای؟
ای خدایی که به من عقل دادی،
من میدونم که تو از من داناتر و حکیم تری،
پس لطفاً بهم بگو چه جوری باید به خلق تو کمک کنم که تو منو سر بلند کنی؟
بگو چه جوری باید چه جوری این کارو بکنم. و ...
آره دوستای خوبم. خدا دوستداره که ما باهش حرف بزنیم. ازش بپرسیم.
شک نکنید که خدا صداتونو میشنوه و بهتون جواب میده اگه بهش ایمان داشته باشین.
اون همتونو دوست داره.
فقط یه جمله دیگه میگم.
مواظب باشین تو بهشت اومدنی مثل فیلیپ دست خالی نیاین.
در یکی از روزها پادشاه دو برادر را به قصر خود دعوت کرد. پادشاه پس از خوش آمدگویی به آنها گفت که
دشمن به مرز شمالی این کشور حمله کرده و شما تنها کسانی هستید که میتونید از ما در برابر دشمنان حفاظت کنید. بعد از تجهیز کردن این دو برادر را راهی این نبرد کرد. دو برادر به راه افتادن و به نزدیک اون شهر مرزی رسیدن. ولی چون شب بود خواستن شب رو اونجا استراحت کنن. صبح که شد فیلیب به رابین گفت تو برو به جنگ من اینجا میمونم و اگر کسی تو رو شکست داد و خواست از اینجا رد بشه من جلوشو میگیرم. هر چی باشه من بزرگترم و قویتر. رابینم که پسر خوب و حرف گوش کنی بود به راه افتاد.
اما بعد از دو روز وقتی که فیلیپ داشت آهو رو روی اجاقی که درست کرده بود کباب میکرد
دید که رابین داره از دور میآد و کاملاً زخمی شده.
به سمت اون رفت و ازش پرسید که چی شد؟
رابین هم کل ماجرا رو توضیح داد و در مورد جنگ با 70 پیاده و 10 سوار صحبت کرد.
فیلیپ به محض اینکه فهمید جنگ تموم شده سوار بر اسبش شد
و به سمت کارزار رفت و شروع کرد به جمع آوری غنائم.
اون با خودش گفت که پادشاه حتماً از دیدن این همه طلا خوشحال میشه.
بعد برگشت و با برادرش به سمت قصر پاشاه به راه افتادن.
وقتی به نزدیکی قصر رسیدن فهمیدن که پل روی رود بزرگ ریخته شده
و اونا واسه رسیدن به قصر مجبورن که از وسط آب رد بشن.
رابین خیلی راحت از اون رودخونه رد شد
اما فیلیپ از اونجایی که بارش سنگین بود اسبش وسط آب افتاد و همه طلاها ریخت توی آب.
فیلیپ هرکاری کرد نتونست اسبشو نجات بده و هم طلاها رو از دست داد هم اسبشو.
خلاصه اونا رسیدن به قصر و پادشاه به گرمی از اونها استقبال کرد.
پس از خوردن شام پادشاه یه نگاهی به دو برادر انداخت و گفت
خب از جنگ برام بگین و از پهلوانهای دشمن.
بگین از اینکه چه جوری پیروز شدین.
رابین شروع کرد به تعریف و زخمهای روی دست و صورتش به این قضیه شهادت میداد.
بعد از صحبتهای رابین پاشاه نگاهی به فیلیپ انداخت.
اما اونجا فقط یه صندلی خالی بود..
چون فیلیپ واسه گفتن حرفی نداشت.
اون خودش رفت و تصمیم گرفت از این به بعد
به جای اینکه به فکر خودش توکل کنه و فکر کنه که داره درست تصمیم میگیره
بیشتر فکر کنه و نظر دیگران روهم بپرسه.
ما هم خیلی وقتها مثل فیلیپیم.
فکر میکنیم که بهترین کاری رو که میتونیم داریم انجام میدیم. اما حقیقت چیز دیگست.
خیلی وقتا خدا دوست نداره که ما خیلی از کارها رو که فکر میکنیم درسته انجام بدیم.
خدا دوست داره ما آدما ازش بپرسیم:
ای خدای من، تو از من چی میخوای؟
ای خدایی که به من عقل دادی،
من میدونم که تو از من داناتر و حکیم تری،
پس لطفاً بهم بگو چه جوری باید به خلق تو کمک کنم که تو منو سر بلند کنی؟
بگو چه جوری باید چه جوری این کارو بکنم. و ...
آره دوستای خوبم. خدا دوستداره که ما باهش حرف بزنیم. ازش بپرسیم.
شک نکنید که خدا صداتونو میشنوه و بهتون جواب میده اگه بهش ایمان داشته باشین.
اون همتونو دوست داره.
فقط یه جمله دیگه میگم.
مواظب باشین تو بهشت اومدنی مثل فیلیپ دست خالی نیاین.
تعداد نمایش ۱۲۰۹ بار
ارسال شده در ۰۰۰۰/۰۰/۰۰ ۰۰:۰۰:۰۰
برترین مطالب هفته
عکس هایی جنجالی از مهناز افشار با یک لباس خاص!عکس های جالب و دیدنی روز چهارشنبه 3 خرداد 1391فال و طالع بینی روز چهارشنبه 3 خرداد 1391ازدواج عجیب و بچهدار شدن یک خواهر و برادر +عکسدختر ایرانی که ملکه زیبایی کانادا شده است! +تصاویرعکس های دیدنی از عجیب ترین روش زیبایی خانم ها!تجاوز وحشتناک و 10 ساله پدری بیرحم به دختر خود!عجیب و خنده دار ترین مهریه های ثبت شده در ایران!به این دلایل میتوانی به دختر بودنت افتخار کنی! (طنز)حراج لباس زیر ملکه انگلستان برای دومین بار! +عکساعتیاد عجیب و باورنکردنی یک دختر بچه به...! +عکسپسر 14ساله ایرانی جوانترین استاد دانشگاه جهان!!فال و طالع بینی روز پنجشنبه 4 خرداد 1391زیباترین خانم سیاستمدار تایلند یک مرد است +عکسعکس هایی دیدنی از زیبا و بزرگترین استخر شنای دنیاعکس های جالب و دیدنی روز پنجشنبه 4 خرداد 1391شکستن رکوردهای کاهش وزن از نوع ایرانی +تصاویرمعتاد کردن دختری 4 ساله و معصوم در آمریکا +عکسانگشت خانم آشپز لای ساندویچ و زیر دندان مشتری!!فتح باورنکردنی اورست توسط زنی 73 ساله! +عکس
مطالب تصادفی
سورن یا 206 صندوقدار؟ چهار ماده غذایی دوستدار مومستند تماشایی آبی استقلالیتازیخچه هومیوپاتیجملات و سخنان قصار و بسیار آموزنده بزرگان« تی شرت » موهون به خداوند متعال در انگلیسادامه ناكامیهای رینالدو هافبك استقلالانگشتر نامزدی الماس در دل گوزن شكار شدهچگونه دندانهای زیبا داشته باشیم ؟برندگان شصت وهفتمین دوره گلدن گلوب
مطالب این بخش
با عضویت در این گروه بهترین ها را دریافت کنید !!بهترین داستانهای جهان با موضوعیت چتر!جملات عاشقانه از فریدون مشیریلحظه های کاغذی:اثر مرحوم قیصر امین پورزاویه نشین ها نوشته:جبران خلیل جبرانالو؟؟... خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شمداستان کوتاه متشکرم : اثری از آنتوان چخوفداستان راز خوشبختیپنج شعر معروف از اخوان ثالثشعرهایی زیبا از خورخه لوئیس بورخسترجمهی چند ت شعر از سه شاعر آلمانیکتابهایی که دنیا را تکان دادند!!گزیده شعرهای آنتوان دوسنت اگزوپرییکی از داستان های عشقی، تلخ و شیرینعبور از پل های زندگی(داستان آموزنده)نامه ای از طرف خداوندبه نام خداوندگار عشق(داستان)"رایانامه" به جای "ایمیل"صادرات و واردات کلمهیک داستان معنوی









فروشـــگاه سایت




































