بازگشت حیرت انگیز آقای جوان

جونات دیاز ده سال پس از آنکه برای نخستین بار وارد دنیای نویسندگان شد، از رمان تازه اش می گوید که نوشتن آن خیلی طول کشیده است و این حقیقت که خواندن را بیش از نوشتن دوست دارد.
گفت وگو زیر یکی از درخت های زیتون باغ فرهنگستان صورت می گیرد و ژونو سرشار از انرژی، ایده های نو و یک طبع سخنوری دلپذیر است. در جواب به این سوال من که «چرا بین نوشتن غرق شده و اسکار این همه فاصله افتاد؟»، می گوید؛«من خیلی کند می نویسم. از همه مهم تر اینکه بیشتر دوران جوانی من به سگ دو زدن و کار کردن گذشت. وقتی غرق شده را تمام کردم درگیر گذران معاش بودم. اگر کار نمی کردم هرگز نمی توانستم به مسافرت بروم و چیزی یاد بگیرم. پس تا جایی که شغلم اجازه می داد مسافرت کردم.» به گفته او آموزش نگارش خلاق- ابتدا در دانشگاه سیراکیوز و سپس در ام آی تی- برای او تجربه یی تلخ و شیرین بوده است؛«با اینکه پول بخور و نمیر آن مرا از گرسنگی و تلف شدن نجات داد، این شغل خود کار وقت گیری است و برای تدریس باید از همان عضله یی استفاده کرد که برای نوشتن به کار می رود؛ عضله زبان.» او می گوید؛«در نگاه دوستان نویسنده، من آدم بدبختی بودم.
اگرچه بسیاری از آنان با زبان بازی به من می گفتند که قبول دارند خلق اثر هنری خیلی وقت گیر است، اما در عین حال طعنه زنان کندی مرا در نوشتن مسخره می کردند. به گفته آنان اگر نویسنده یی نتواند در مدت دو سال چیزی بنویسد و اثری خلق کند، باید سرش را بگذارد و بمیرد.
در امریکای لاتین به طور یقین برای همه چنین اتلاف وقتی مهم بود.» شادی و طراوت این نویسنده که در نوشته هایش نیز نمود دارد، دغدغه های مهم تر زندگی را کمرنگ می سازد. او خیلی به کارش علاقه دارد؛ جملاتی که در شرح دادن اسکار به کار برده است (او نه یک بازیکن بیسبال، نه یک حشره و نه یک جوان عیاش بود که جوک های زیادی بلد باشد) ریشه در یک «کنکاش ژرف زبانی» دارد. در جواب به این سوال که «زبان انگلیسی تا چه اندازه گنجایش بیان ذهنیات شما را دارد و چقدر می توانید آن را دست کاری کنید؟»، جواب می دهد؛«مسائل غیرزبانی نیز در این میانه سهمی دارند. بدبختی ناشی از پیروزی ینگه دنیا بر دنیای قدیم، در زمینه فردی و خانوادگی، بر سفرهای شخصیت های داستان اسکار سایه می اندازد؛ معنای دانای کل داستان برای خوانندگان چیست؟ برای آنان که با مسائلی مانند زمامداری و خودکامگی دیکتاتورها، تلاش برای بقا به عنوان یک مهاجر، احساس گناه و ندامت از اشتباهاتی که در گذشته مرتکب شده اند، آشنایی کامل دارند.» خود ژونو دیاز نیز مانند یونیور، راوی داستان اسکار، دچار احساس گناه است؛ «آیا برای بهتر از کار درآوردن اسکار آن طور که باید زحمت نکشیده ام؟» خودش می گوید؛«در کلاس هایی که در آن درس می خواندم بچه های زیادی شبیه اسکار بودند و برخلاف میل باطنی می دانستم من هم جزء همان طبقه هستم.» پس از نظر دیاز فقط یک عامل عمده متمایزکننده میان او و بقیه وجود داشت؛ «برادر بزرگ تری که هیچ کس جرات نداشت با او دربیفتد.
این به من مصونیت زیادی می داد. می توانستم با هرکسی که می خواستم حرف بزنم. اگر کسی قبول نمی کرد داداش سر می رسید و با میز روی سرشان می کوبید.» دیاز در نوشته هایش، از خاطرات دوران کودکی نیز استفاده می کند؛ نزاع های خیابانی که در اولین سال های حضور خود در نیوجرسی می دید، مادر سختکوشی که با کار کردن در یک کارخانه شکلات سازی شکم بچه هایش را سیر می کرد، روابط خصمانه و در عین حال حمایت های برادر بزرگ تر، دوری پدر، رویای دگرگون شدن زندگی با رفتن به امریکا، مشاجرات نژادی که حتی میان دو جنس مخالف نیز رخ می داد و در داستان های کوتاه او به چشم می خورد. از همه جالب تر اینکه، وی خود را نه یک نویسنده، بلکه بیشتر یک خواننده می داند و چون در کار خود بسیار واقع بین است، به تحسین، شهرت و پول چندان بها نمی دهد؛ «تا اواخر دبیرستان چیزی ننوشتم و سپس فقط از روی نوشته های بقیه کپی می کردم. بیش از نوشتن دوست دارم بخوانم و نوشتنم حاصل همین مطالعات است. همیشه راهم را از نویسنده هایی که می گویند اگر نتوانند بنویسند بهتر است بمیرند، جدا کرده ام. من اگر نمی توانستم بنویسم تا امروز باید مرده بودم.


پایگاه فرهنگی هنری ایران ناز

مطالب خواندنی و جالب

گالری عکس های دیدنی و جالب

Xبستن تبلیغ
بواسیر
Xبستن تبلیغ
آنلاین بازی کنید