در جدال رنگ و استعاره

نگاهی به مجموعه شعر «گزیده ادبیات معاصر ۷۸» ازجواد محقق ….

● یک
«من بسته ی آنم که پری باز نکردم ‎/ راهی به فراسوی خود آغاز نکردم ‎/ نامم زچه در دفتر ایام بماند ‎/ در معرکه ی عشق که اعجاز نکردم ‎/ شرمنده ی آنم که پس از این همه «بودن» ‎/ یک پنجره را سوی «شدن» باز نکردم ‎/ در قاب قفس غربت تصویر من افتاد ‎/ روزی که به همراه تو پرواز نکردم! ‎/ این راز دلم بود که گفتم به تو ای دوست ‎/ غیراز تو به پیش کسی ابراز نکردم»
«گزیده ادبیات معاصر شماره ۷۸» گزیده ای ست از آثار جواد محقق متولد ۱۳۳۳ و چهره ای آشنا در عرصه های شعر بزرگسال و شعر کودک. زبان وی در غزل، شفاف است و البته در بند رویکردهای سبک عراقی- شاید هم بینابینی و میانه سبک عراقی و مکتب وقوع!-
غزلیات وی، به طور معمول بخشی از نگاه خود را وامدار آسمان است و بخشی دیگر را به زمین دوخته است. حس آسمانی و ناتوانی زمینی در غزلیات محقق، شکلی عینی می یابند و کمتر از ذهنیات سبک عراقی متقدم در آنها خبری هست. سبک عراقی کارهای وی، از جنس سبک عراقی دهه بیست تا دهه پنجاه است دل داده «آن گونه گویی» و در زبان، ناچار از «این گونه سرایی» که اغلب و اکثر، این شکل گفتن را «معاصر» نامیده ایم اما این همعصری به ورود زبان روزمره و رفتار امروزی اشیاء به شعر و تصاحب روح زمانه از دریچه «انقلاب در رویکرد زبانی» منجر نشده. اگر روح زمانه قابل جست وجو باشد در این گونه شعرها، در نمایش صور خیال تازه ای ست که معاصر ان به حساب تحولات پس از ظهور نیما می گذارند اما در واقع، سبک هندی معتدلی ست که پس از سقوط این سبک، دوباره به آن رجوع شده است.
«مثل هیزم می کشم بر دوش، بار شعله را ‎/ می برم تا شهر خاکستر، سوار شعله را ‎/ گرچه می سوزد مرا در پیش چشم شاخه ها ‎/ زود می سازم من امشب نیز، کار شعله را ‎/ تاب همراهی ندارد هیچ با خشک و ترم ‎/ باز می گیرم زدستش من قرار شعله را ‎/ تا که زود افسرده گردد از تقاص سرکشی ‎/ می کُشم با های و هوی خود، شرار شعله را ‎/ بگذرد گر باد فردا، از کنار شعله ها ‎/ در دل خاکسترم بیند مزار شعله را»
محقق چهره ای شناخته شده است. از انقلاب اسلامی به این سو ، و ی از نام های آشنای شعر انقلاب اسلامی ست و آنچه که به طور معمول از شعر انقلاب و شعر جنگ می شناسیم در شعر او متجلی ست. شعرهای تعریف شده وی در این «گونه»، برخوردار از ویژگی های گروهی شاعران اوایل دهه شصت است و البته نگاه محقق در این شعرها معطوف است به مهم ترین ویژگی این آثار که «استعاره گویی» است. بیان استعاری این شعر ها که ریشه در ادبیات استعاری پیش از انقلاب دارد، رفته رفته به «فرهنگ تازه ای» دست می یابد و گرچه «شب» که روزگاری حکومت پهلوی دوم از آن مراد می شد در این دوره بدل به حاکمیت بعثی عراق یا استعمار آمریکا یا تجاوزگری اسرائیل می شود با این همه، وجوه استعاری تازه ای در این گونه شعرها متولد شده و مفاهیم را در اختیار می گیرند و رفته رفته انباشتگی آنها، به تزاحم «معانی تکراری» بدل می شود گرچه برخی از شاعران همچون محقق، از این بلیه تا حدودی می گریزند و این «تزاحم» در غزلیاتشان چندان آزاردهنده نیست در داوری زمانه از پس این همه سال. «حضور عشق مبارک» نمونه ای از این دست آثار محقق است که برخورداری از صنایع لفظی «تضاد» و «طباق» و رنگ آمیزی کار – پدیده ای که اغلب در آثار زمان جنگ از آن غفلت می شد و شعرها با طیفی از قهوه ای سوخته در ذهن مجسم می شدند- به رفع «آزار استعاره ها» کمک شایانی کرده است.
«هجوم حادثه تا پشت مرد می شکند ‎/ مرا به داغ تو انبوه درد می شکند ‎/ شبی که یاد تو می ریزد از ستاره چو نور ‎/ سپاه فتنه به صبح نبرد می شکند ‎/ تو از سلاله آن «آدم»ی که هرابلیس ‎/ به کبر، پیش تو قدر است کرد می شکند ‎/ بهار سبز قلم، با چکامه گل سرخ ‎/ شکیب را به تن فصل زرد می شکند ‎/ حضور عشق مبارک در این خراب آباد ‎/ که بی حمایت او، پشت مرد می شکند ‎/ غزل به گونه دیگر زند به دل آتش ‎/ مگر که ظلمت شب های سرد می شکند!»
در همین وزن، با همین ردیف و حتی با همین قافیه، می توان غزلیات دیگری در آن سال ها جست وجو کرد که نه تنوع رنگی این کار را دارند نه رقص کلمات را در ابیات [که ارتباطی به وزن هم ندارد و به چینش موسیقایی کلمات – موسیقی طبیعی کلمات – مرتبط است] نه آشنایی زدایی تصویر ساخته شده در پایان را. با این همه نام «محقق» در این سال ها، بیشتر در حوزه شعر کودک و نوجوان مطرح است نه شعر بزرگسال. چرا شاید پاسخ به این سؤال نیازمند کشف و شهودی جامعه شناسانه در حوزه های ادبی این سال ها باشد!
● دو
«ای یار ‎/ ای نجابت بیدار ‎/ بگذار تا تو را نسرایم ‎/ – فرصت برای از تو سرودن ‎/ هنوز هست- ‎/ بگذار تا تمام غزل هایم ‎/ وصف حماسه های سفر باشد ‎/ بگذار تا نشانه ای از شب هست ‎/ هر شعر ‎/ شعر سحر باشد
وصف تو گرچه وصف صبوری ‎/ وصف نجابت است ‎/ اما هنوز هم ‎/ بگذار تا تو را نسرایم ‎/ بگذار با تمامی اشعارم ‎/ اینک به کارزار بیایم ‎/ بگذار در برابر بیداد ‎/ چون تیر و تیغ بپایم.
یک روز صبح ‎/ وقتی که آفتاب ‎/ گیسوی زرفشان بلندش را ‎/ در کوچه های فتح فرو ریخت ‎/ چندین غزل ‎/ به وصف صبوری ‎/ یعنی برای تو ‎/ خواهم گفت.»
«بگذار تا تو را نسرایم!» شعری ست که «مجسم» نیست در حالی که می خواهد باشد! می خواهد وصف حال باشد اما نیست. «حال»، ساخته نشده، وضوح نیافته تا «وصف » اش مشخص باشد. «وصف حماسه های سفر» که باید معطوف «فرامتن» باشد در کدام یک از «فرامتن » هایی که می شناسیم باید معنا شود یا «شب» استعاره ای برای کدام «معنا»ست که از «شب» مراد می شود «شب زلف یار»، «شب چشمان معشوق»، «شب اختناق»، «شب حکومت بعثی»، «شب حضور اسرائیل در سرزمین های اشغالی» یا … اینها همه مشکلات اتکا به فرامتنی ست که شاعر محتملاً فکر می کرده که در زمان سرایش این شعر [آبان ۶۶] معنای مشخص آن، ملموس بوده اما اکنون تکلیف ما با چنین متنی چیست متنی که می خواهد صمیمی و عاشقانه باشد اما چهره «مخاطب شعر»، آن «تو»ی ابدی، در پرده ای از ابهام است. این شعر به یقین دنباله «ادبیات سیاسی- اجتماعی» دهه پنجاه است بی آنکه حاوی استعاره های آن ادبیات باشد. بدون آن استعاره ها، «معنای در دسترسی» غایب است. شاعر به کدام «کارزار» پا گذاشته منظورش جنگ هشت ساله است جنگ با رقیب بر سر مجادله ای عاشقانه است [چنان که سبک عراقی، مکتب وقوع و سبک هندی پر است از این مجادله ها] از این کوچه های «فتح»، منظورش کوچه های متعلق به گروه «فتح» در فلسطین است یا معانی دیگری در کار است شعر البته، بخشی از رویکردهایش را از ریشه های اصلی شعر سیاسی- اجتماعی دهه پنجاه اخذ کرده است یعنی شعر معاصر عرب. تمامی استعاره ها، در دل چنین شعری- شعری از البیاتی یا درویش- معنا پذیر است اما در دل شعری از محقق چطور
● سه
« در کوله بارت چه داری، ای دوره گرد غریبه ‎/ آمیزه ای از غم و رنج، از درد، درد غریبه! ‎/ یک سفره نان دارم امروز، با پونه هایی که تازه ست ‎/ بنشین و یک لقمه بردار،ای مرد، مرد غریبه ‎/ نه، میل خوردن ندارم، دیشب کمی زخم خوردم ‎/ از دست دیرآشنایی، در یک نبرد غریبه ‎/ تنها نبودی که آنجا، پس خیل یاران چه کردند ‎/ آن را نمک سود کردند، با حرف سرد غریبه ‎/ لابد دگر آرزویی، در کنج قلبت نداری ! ‎/ دارم، خوشا در شب رزم، یک هم نورد غریبه ‎/ ما هم در این باغ خونین، یک برگ بیگانه دیدیم ‎/ آری همان سبز دیروز، این زرد، زرد غریبه ‎/ هشدار، از این دورنگان، ما را همین ها شکستند ‎/ با گریه می خواند و می رفت، آن دوره گرد غریبه!»
شعر «غریبه» گرچه در میان غزل های محقق، یک نقطه عطف است. به دلیل توجه به فضاسازی، روایتگری و نزدیک شدن به زبان روزمره اما به اواسط غزل نرسیده، شاعر دوباره فرمان را کج می کند تا از «مفاهیم ذهنی» برای توصیفات عینی بهره بگیرد و استعارهای باغ و برگ و سبز و زرد را ردیف می کند که البته کارآمد نیست. بنیه این غزل بیش از اینهاست و خدا را شکر که لااقل با موفقیت به پایان می رسد تا بتوان در سیر دگرگونی شکلی کارهای محقق، به آن استناد کرد!
«باغ تا ابد غریب» که سوگنامه ای است برای «احمد زارعی» از این نظر، معتدل تر است نه افق های بی کران نشانمان می دهد نه نگاهی رو به عقب دارد. حال و هوای غزلیات پس از جنگ را داراست و در همین حد هم پاسخگوست و آن حس عاطفی را منتقل می کند.
«گم شد از نگاه من، یک ستاره غریب ‎/ یک بهار رو به رشد، یک حماسه ی نجیب ‎/ سرخی صدای او، آرزوی هر سکوت ‎/ سبزی نگاه او، باغ تا ابد غریب ‎/ بوی قصه های او، عطر روشن سحر ‎/ عطر شعرهای او، بوی آشنای سیب ‎/ رفت و با خودش نبرد، جز دل دلاوران ‎/ آن حماسه ی صبور، آن نجابت عجیب ‎/ رفت و جای پای او، مانده در خیال من ‎/ چون صداقتی شگفت، در زمانه ی فریب ‎/ آتش دلم دگر، شعله سر نمی کند ‎/ مانده ام بدون او، از ترانه بی نصیب»
اما نمی دانم چرا دوست دارم محقق را در چارچوب قاب غزل «غریبه» ببینم که نشان می دهد این شاعر، قدرت فراروی از خود را داراست. آیا این فراروی را در روزگاری نزدیک، به مخاطبان – در شعری کامل – نشان خواهد داد.


پایگاه فرهنگی هنری ایران ناز

مطالب خواندنی و جالب

گالری عکس های دیدنی و جالب

Xبستن تبلیغ
بواسیر
Xبستن تبلیغ
آنلاین بازی کنید