داستان باران

طپش های تند قلبش را با تمام وجود احساس می كنم ، دستهای یخ زده اش را محكم در میان دستهایم می فشارم و به صورتم می چسبانم ، نم اشكهایش ، گونه ام را خیس می كند، می بویمش ،می بوسمش و محكم در آغوشم و به سینه ام می چسبانمش … او پاره تن من است ، همه وجودم ، همه رویاها و آرزوهایم در وجود اوخلاصه شده است . (باران ) من ، (باران ) مهربان مادر;
چه كسی باورش می شد، سرنوشت دستهای پنهانش را اینگونه به بازی بگیرد، چگونه می توانستم باور كنم ، دخترم بازیچه این سرنوشت شوم باشد؟!
وقتی مجبورم هر هفته او را تا سر كوچه بدرقه كرده و به دست پدرش بسپارم و دوباره گردشی به عقب كرده و به آن كوچه تنگ و خانه دلتنگ بازگردم ، تمام وجودم در آتش می سوزد، او بی گناه و معصوم ، به گناه پدر و مادرش می سوزد. هربار او وقت رفتن ، حالش خوب نیست … وقتی می آید شاد است و سر حال ، لباسهایش كثیف است ، اما سعی می كند لباس تمیزی را كه از دفعه قبل یواشكی گوشه كمد پنهان كرده روی لباسهای كثیف بپوشد، تا دل مادرش گرم باشد كه دخترش راحت است . او كه می آید، آنچه دوست دارد رابرایش فراهم می كنم ، غذای مورد علاقه اش قورمه سبزی است و مثل خیلی از بچه ها، پیتزا رادوست دارد.
من با هر آنچه در توان و امكان باشد سعی می كنم هر دو را برایش فراهم كنم ، بعد حمامی داغ كه معمولا یكی دو ساعت طول می كشد،چون حمام و نشستن در وان آب گرم برای ملوسكم ، بهانه ای است تا از دردهای دل كوچكش برایم نقل كند. از این كه چطور در خانه پدر، ناچار است ، ناملایمات رفتار تند او وچوقلی های نامادری و بعد هم تشرهای مادربزرگ و عمه و دست آخر هم كتك های پدررا تحمل كند. من سعی می كنم حرفش را قطع كنم ، و او را با اسباب بازی هایی كه داخل وان حمام برایش گذاشته ام سرگرم كنم . ذهن كودكانه او خوب این چیزها را درك می كند به خاطرهمین اغلب وقتی به میان حرفش می آیم ، مرامی بوسد و آرام می گوید، ناراحتت كردم مامان ،هی به خودم قول می دم بهت نگم ، چقدر سخت بهم می گذره ، ولی یادم می ره ، تازه من كه به جزتو كسی رو ندارم تا باهاش درد دل كنم ; سوسن جون توی مهد می دونه كه من پیش بابامم ،نمی دونم از كجا می دونه با این حال ، با این كه گفته هر وقت دلت گرفت یا از چیزی ناراحت بودی بیا پیش خودم ، نمی تونم واسش حرف بزنم ، من اونو دوست دارم ، ولی نمی تونم باهیشكی مثل تو درد دل كنم … دیگه قول می دم چیزی نگم كه تو ناراحت بشی .
دلم هزار تكه خون است ، اما نمی دانم چه كنم ؟ای كاش می توانستم زودتر از رسیدن سن باران به 9 سالگی كاری كنم تا او مال من شود. او فقطهشت ماه است كه پیش پدر و زن پدرش زندگی می كند، اما هر ساعت از این مدت برایم مثل صدسال زجرآور و طاقت فرساست ، ولی مطابق قانون فقط هفت سال بچه نزد مادر می ماند و بعداز آن با رسیدن دختر به سن تكلیف در صورت گرفتن (حكم رشد) می توانم با نظر و علاقه خودباران ، كه دوست دارد، پیش من باشد، او رادوباره نزد خود باز گردانم .
– بابا گفته مامانت كور خونده ، نمی دونه من قبل از اون كه بتونه تو رو ازم پس بگیره ، واسه همیشه تو رو ازش جدا می كنم !
دلم از شنیدن این حرف مدتی است آتش گرفته ، (بیژن ) كه روزی عاشق سینه چاك من بودو نزدیك به یك سال و نیم با هر آنچه می توانست و هر آنچه بلد بود، من و خانواده ام را تحت فشارگذاشت تا رضایت مان را برای ازدواج جلب كند،ناگهان در كم تر از 11 ماه از زندگی مشترك ، رفته رفته به كوه یخی مبدل شد، كه باورش برای هیچكس میسر نبود. تا قبل از آن وقتی ازدعواهای مادر شوهر و عروس می شنیدم خنده ام می گرفت ، این حكایت ها را قصه های واهی خاله زنكی تلقی می كردم ، وقتی كانون گرم و عاشقانه من و بیژن كم كم با دخالتهای پنهانی و موذیانه مادر و خواهرش رو به سردی گذاشت ، اولین چیزی كه ذهنم را به خود مشغول كرد، این بود كه خیال می كردم شاید پای زن دیگری باز شده ،باورم نمی شد آن مادر به ظاهر مهربان بیژن كه اغلب با هدایا و عیدی فرستادن گاه و بی گاه دستپختش ژست مادرانه به خود می گیرد، در پس پرده چگونه شوهرم را علیه من تحریك می كند.این برای من كه هرگز نمی توانم برای كسی كه ازاو بیزارم نقش بازی كنم ، آنقدر ماهرانه و اغواكننده بود كه هنوز هم گاهی به كل ماجرا شك می كنم .
در عوض من او را اگر گفتن مادر مبالغه آمیزباشد، لااقل به اندازه یك خاله دوست داشتم .اغلب غصه تنهایی او و دخترش را می خوردم ودلم می خواست لحظات شادمان را با او تقسیم كنم . حتی در این جور مواقع به پدر و مادر خودفكر نمی كردم . اما او بالاخره زهر خودش را درزندگی ام ریخت . گاهی به این نتیجه تلخ می رسم كه بعضی از دختران جوان حق دارند كه از همان روزهای اول تشكیل خانواده ، كج دار مریض بامادر شوهر و خانواده شوهر رفتار می كنند، یا باسیاست های دو پهلو باعث می شوند پای شوهرشان از خانه مادرش بریده شود. وقتی به عقب برمی گردم و زوایای متعدد و متناقض رفتارخانواده بیژن با خود و خانواده ام فكر می كنم ، ازخودم متعجب می شوم كه چرا آن همه مدت صبركردم تا آن قدر تحقیر شوم ، شش سال زمان كمی نبود… عمر خوشبختی ها كم تر از یكسال طول كشید و درست در زمانی كه من چهار ماهه بارداربودم ، فهمیدم دیگر از گرمی عشق بیژن خبری نیست ، او درست مثل خواب زده ای كه بیدار شده باشد، ناگهان به خود آمده و به یادآورده بود،بیشتر از آن كه به فكر خود و زندگی مشترك مان باشد مسئولیت دیگری دارد و آن نگهداری وانجام او امر ریز و درشت مادر و خواهرش است .آنها او را مرد خانه اشان می دانستند، به همین خاطر از همان روز نخست تمایل چندانی به ازدواج ما نداشتند، البته (بیژن ) تا آنجا كه توانست حقیقت را یا درك نمی كرد یا به روی خودش نمی آورد، از طرف دیگر تنها بهانه مادرش این بود كه (بیژن ) نه در آمد مناسبی دارد و نه خانه ای از خود، این در حالی بود كه پدر بیژن سالها پیش فوت شده و كلیه ارثیه اش به همسر وفرزندانش رسیده بود و آنها در خانه ای سه طبقه زندگی می كردند كه دو طبقه آن اجاره داده و باحقوق و در آمد حاصله از اجاره آپارتمانهایشان زندگی راحتی را داشتند.
او تا آنجا كه می توانست سعی می كردبچه هایش را وابسته به خود نگاه دارد. آنها عادت داشتند برای به دست آودرن هر چیز قبل از هرتلاشی دستشان را به گدایی جلوی مادر دراز كنندو او با ژست حق به جانب و منت مادرانه ای ، درخواست آنها را سریع تر از بر هم زدن پلك چشمهایشان جلوی روی آنها تقدیم كند. این شیوه عمل باعث شده بود، (بیژن ) هم به عنوان یك مرد هیچ وقت نگران و دغدغه ای برای همت و كار بیشتر نداشته باشد. او می دانست در نهایت هر جا كه گیر كند، مادر و مرحمتی های او هست تاخواست های ریز و درشت پسرش را به جا آورد.
هر مادری آرزوی خوشبختی فرزندش رادارد و هر مادری دلش می خواهد روزی مادربزرگ شده و نوه هایش را در آغوش گیرد.وقتی اولین بار خبر حاملگی ام را به مادر (بیژن )دادم انتظار شور و شعفی خاصی داشتم ، چیزی بالاتر از یك لبخند ساده گوشه لب كه بیشتر تلخ بود تا شیرین و تبریكی كه كمی از تسلیت نداشت .آن موقع درست نفهمیدم چرا او از شنیدن خبرتولد اولین نوه اش به وجد نمی آید، اما وقتی رفته رفته روزهای تیره و تار زندگی مشترك مان از راه رسید و مشاجرات من و بیژن بالا گرفت ، تا جایی كه پای دخالت مادرش به میان باز شد، اولین حرفی كه از سوی او به اصطلاح برای آرام شدن شنیدم ، نخستین كلامی بود كه آتشی بر دلم زد.
او بی محبا و بدون آن كه دلیل مشاجره امان رابپرسد، یا تلاشی در ایجاد آرامش داشته باشد، ازپشت تلفن خیلی جدی و خشك گفت :
– شیوا جون حالا فكر نمی كنی توی این گیر ودار بچه آوردن ، فكر سنجیده و مسخره ای بوده وحالا وقت بچه نبوده ؟
من كه زبانم بند آمده بود و تمام بدنم می لرزید، با صدای لرزان و گرفته و عصبی سعی داشتم ، آرام و با رعایت ادب یك جوری برای معنای مضحك عبارات او را در ذهن خود،تعبیری درست و سنجیده و منطقی بیابم ، به اوگفتم ، (وا… همه مردم ازدواج می كنند، تاخانواده تشكیل داده باشن و به دنبال اون بچه متولد می شه تا خانواده كامل تر و صمیمی تر وگرم تر بشه تازه دعوای ما كه چندان خطرناك نیست كه قرار باشه به جاهای باریك كشیده بشه كه وجود بچه اونو بغرنج تر بكنه …) اما اوبی احساس تر از عبارت اول در پاسخ به من بالحنی كاملا تیزتر گفت :
– (بالاخره بهتر بود تا قبل از این كه به تفاهم نرسیدین پای یه بچه رو به این زندگی باز نكنین ،اینجوری دست و پاتون در مواقع ضروری واسه انجام هر تصمیمی بسته است .) من كه باورم نمی شد این حرفها را از زبان مادر شوهرم شنیده باشم ، انگار كابوس می دیدم ، او با حرفهایش نه مراو نه بیژن را آرام نمی كرد برعكس ، خواسته وآگاهانه آتش به وجود هر دو ما می كشید،بخصوص (بیژن ) كه انگار با حرفهای مادرش دوپینگ كرده باشد، خروشان تر و عصبی تر به طرف من حمله ور می شد. بعد از آن واقعه فهمیدم كه تنها هستم ، مخصوصا كه خانواده ام هرگز باورشان نمی شد، داماد بزرگ شان تو زرد ازآب در آید. من شوهرم را نزد خانواده ام به تابلویی از قدرت و احترام مبدل كرده بودم كه گفتن درد دل و رو كردن دست او و خانواده به ظاهر محترمش نه تنها دردی را از من دوانمی كرد، بلكه آسیب جدی تری به من می زد،پس خود را می خوردم و به رویم نمی آوردم كه چه بر من می گذرد.
رویاها و خیالات زیادی برای زندگی ، عروسی ،و بچه دار شدنم داشتم ، كه هیچكدامش محقق نشد. من هرگز فرصتی نیافتم تا از حاملگی ام لذت ببرم و قدر زمانی را كه با فرزندم در كنار همسرم می توانستم داشته باشم را بدانم .
او اغلب وقتی از كارهای تكراری شركت كه درواقع یكی از ارثیه های شوم پدری اش بود كه بامدیریت مادرش اداره می شد، به خانه برمی گشت ، مثل یك دیوار مقابل من می نشست وصفحات متعدد روزنامه ها را ورق می زد یاكانال های مختلف را به فاصله چند دقیقه عوض می كرد، او هیچ توجهی به رشد موجود غریزی كه در وجود من بزرگ و بزرگ تر می شد نداشت وهرگز به احساسات من اهمیت نمی داد نه آنچه می پختم را با میل می خورد و نه از آنچه كه پس ازتلاش سخت در اداره ، با تن و روحی خسته ، اماامیدوار در خانه انجام می دادم تا زندگی را برای او گرم تر و پر جاذبه تر جلوه گر كنم ، توجهی نشان می داد.
كم كم حس می كردم ، به یك عروسك كوكی تبدیل شده ام كه از صبح تا شب باید براساس قوانین (بیژن ) به همان برنامه های تكراری بپردازم . تا می خواستم چیز بیشتری احساس كند یاحرفی بزند، او لب به اعتراض می گشود ولحظه ای نمی گذشت كه كار به مرافعه و جر و بحث می كشید و دست آخر او آنقدر عصبی می شد كه باحمله ور شدن به سمت من و ترساندم كار را بانواختن یكی دو ضربه سیلی به صورتم یا مشتی به سرم به مرحله ای می رساند كه با اشك و آه و ترس از ناقص شدن بچه ام رها كنم و به گوشه ای پناه برم .
حالا كه به آن روزهای طاقت فرسا، نگاه می كنم ، می بینم طی سالهای گذشته او جز عذاب برایم چیزی نداشته است .
و علاوه همان بچه ای را كه نه خود و نه خانواده اش طالب به دنیا آمدنش نبوده اند، به زور و فقط به خاطر عذابم از من جدا كرده اند.
(باران ) دختر شاداب ، زیرك و تو داری ست .او وقتی فقط دو سه سال داشت ، وقتی سر وصدای پدرش بلند می شد، با حالت عصبی به سمت من نگاه می كرد و خیز برمی داشت ، مثل سپر بلا مقابل من ایستاد و جسورانه به پدرش نگاه می كرد و می گفت : باز دیگه چه بهانه ای پیداكردین كه مامانو اذیت كنین ؟!
بخاطر همین شیرین زبانی ها و زرنگی هایش سه چهار باری از دست پدرش كتك خورد، یك بار كه سیلی محكمی به صورت او زد، او نتوانست تعادلش را حفظ كند و عقب عقب رفت و روز میزشیشه ای وسط پذیرایی غلتید و قبل از آن كه من از پای در اتاق خواب بتوانم خود را به او برسانم (باران ) من با سر به روی میز و هر آنچه روی آن قرار داشت فرود آمد، بعد هم سرش به گوشه شیشه میز گرفت و پیشانیش شكافت ، در یك لحظه واقعا نفهمیدم چه شد؟ دلم می خواست بیژن رابكشم … فریاد زدم
– باران ، باران من … خدا لعنت كنه … سر بچه شكست …
باران كه انگار از آن ضربه و سیلی هر دو منگ وگیج شده بود، بهت زده و در حالی كه زبانش بندآمده بود فقط به سقف خیره شده و نه حرف می زد و نه عكس العمل نشان می داد. آن حادثه ،اگر چه با شش بخیه گوشه پیشانی (باران ) به ظاهرخاتمه یافت ، اما نتیجه اش ، اضطراب دایمی (باران ) شد كه اغلب باعث شب اداری و ترس اواز صدا و عكس پدرش شده بود. او دیگر حاضرنبود به پدرش نزدیك شود یا عكس او را درداخل قاب روی كتابخانه اش تحمل كند… وقتی صدای بیژن حتی برای سلام كردن بلند می شد،باران به سرعت در آغوش من یا پشت من پنهان می شد، گاهی هم خود را در دستشویی پنهان می كرد.
بیژن از این واقعه عبرت نگرفت … اصلا برایش روحیه بچه و عكس العمل های او مهم نبود، اوخودش بچه مادرش بود، بچه ای كه هرگز بزرگ نمی شد تا بالاخره باور كند كه خانواده ای تشكیل داده و حالا دیگر مسئولیت فرزند خودش را بایدبه عهده گیرد.
از روانشناس گرفته تا وكیل همه معتقد بودند كه تنها راه چاره طلاق است ، باید (باران ) را نجات دهم . من نگران بودم كه با طلاق (باران ) را هم ازدست می دهم . پس ماندم و مبارزه كردم … به امید آنكه بالاخره اتفاقی بیفتد…! تا آن كه آنچه فكرش را نمی كردم به وقوع پیوست ، (بیژن ) به بهانه مهمانی تولد (باران ) و این كه حوصله یك چنین مهمانی كه لزوما با حضور پدر و مادر من وخواهر و برادرم و خانواده آنان ، دوستان مهدكودكی (باران ) است ، ندارد مشاجره ای سخت را آغاز كرد و بعد از كتك مفصلی به من وباران هر دو ما را از خانه بیرون انداخت …هیچوقت یادم نمی رود، درست سال گذشته درچنین روزهایی بود كه اتفاقا برف می بارید…راه پله سرد بود و همسایه روبرویی مان مهمان داشت ، من زنگ خانه مان را زدم ، اما او حاضرنمی شد در را باز كند و در عوض از پشت در فریادمی كشید و فحاشی می كرد، من با لباس خانه وبدون روسری و (باران ) هم با گرمكن نازك وشلوار كوتاه می لرزیدم وقتی دیدم چاره ای ندارم به ناچار زنگ همسایه روبه روی مان را زدم ،و خدا خدا كردم ، (لیلی ) كه استاد دانشگاه است ،خودش پای در بیاید. دستم را جلوی پیشانی وروی سرم گرفتم .
-بله …
– لیلی جان منم شیوا لطفا در را باز كن …!
و در باز شد، چهره متعجب (لیلی ) ناگهان بغض فرو خورده ام را تركاند.
– شیوا…! این چه سر و وضعی است … وای باران جون … چرا اینجوری داری می لرزی ؟
– باران را ببر خونتون به من یه مانتو و روسری با یه كم پول قرض بده می رم با پدرم می یام دنبالش …
– چی شده ؟ چه اتفاقی افتاده ؟ بیا تو…
– نه اول یه چیزی بده بپوشم …
– خیلی خب ، بیا همین جلوی در هست بیاتو…
مانتو و روسری لیلی را از رخت آویز جلوی دربرداشتم و به تن كردم … ناگهان در آیینه كمد لباس چهره ورم كرده و چشمان پف آلود خود را دیدم و وحشت زده دستی بر صورتم كشیدم .
– با خودت چیكار كردی دختر؟ بیا تو باران جان … برو عزیزم اونجا توی اتاق (آناهیتا)اون جا داره مشق می نویسه …
– نه ، من می موننم اینجا… پیش مامانم .
– برو عزیزم الان مامان رو هم می یارم همون جا.
آن شب (لیلی ) مرا به اتاق خودش برد،نفهمیدم چه وقت مهمانانش رفتند، (باران ) پیش (آناهیتا) ماند. فردا صبح زود صدای بر هم خوردن در خانه ام مرا از خواب بیدار كرد،(بیژن ) به شركت رفت و من با پدرم تماس گرفتم .او به اتفاق پلیس از راه رسید، آنها قفل را شكستندو من با حضور لیلی و شوهرش و پدرم دو مامورپلیس چمدان وسایلم را برداشتم و به خانه پدرم رفتم .
(بیژن ) علیه من شكایت كرد و ادای سرقت ازمنزل را مطرح كرده بود، اما بالاخره دادگاه حق را به من داد چون او همسر قانونی اش را به همراه فرزندش از خانه بیرون كرده بود. او می خواست مرا وادار به طلاق كند، بدون آن كه حق و حقوقم را بپردازد و من حاضر به طلاق نبودم . بنابراین دعوی تازه ای مطرح كرد، مبنی بر آن كه قصدازدواج مجدد دارد. بالاخره با صیغه (مهری ) وآوردنش به خانه خود عملا مرا مجبور كرد تاخودم درخواست طلاق كنم . بعد از آن نوبت (باران ) بود. (باران ) تا هفت سالگی می توانست نزد من بماند و بعد حضانتش به پدر واگذارمی شد. تا روزی كه به سن تكلیف برسد و خودتصمیم بگیرد كه با كدامیك از ما زندگی كند.
كم تر از هشت ماه (باران ) نزد من بود،هیچوقت آن روزها را از یاد نمی برم ، انگار روزهاو ساعت ها به سرعت برق و باد می گذشت .بالاخره وقتی روز موعود رسید و ما در محضردادگاه حاضر شدیم و رسما و به ناچار دخترم را به دست پدرش سپردم كه حالا دیگر (مهری ) را عقدكرده بود و رسما با هم زندگی مشتركشان را آغازكرده بودند، تا مرز دیوانگی پیش رفتم . (باران )مثل ابر بهار اشك می ریخت و تا لحظه جدایی آرام آرام می گریست بعد ناگهان در شرایطی كاملا عصبی و غیرقابل كنترل شروع به فریاد زدن و التماس كردن و دست و پا زدن كرد، پشت سرهم می گفت :
– مامان نه … نه ، نه … من نمی رم من با این مردنمی رم خونشون … انگار كه او را به غریبه می سپردم ، طاقت نداشتم ، من هم در حالی كه گریه می كردم از بیژن می خواستم اجازه دهد،باران با من بماند، اما او مثل یك تكه سنگ ایستاده بود و در اتومبیل را باز كرده و با یك دست بازوی ظریف و كوچك باران را چسبیده و به زور او راداخل اتومبیلش می كشاند. بالاخره باران داخل اتومبیل جا گرفت ، اما دائم دست و پا می زد واشك می ریخت دیگر صدایش را نمی شنیدم ، امامی دیدم چطور گل بهاریم در آن اتاقك آهنی داشت پرپر می شد.
بعد از آن اتفاق دیگر چیزی به یادم نماند چون تقریبا از حال رفتم ، سه شبانه روز بین مرگ وزندگی دست و پا می زدم و در تمام آن مدت زیرسرم در بیمارستان چیزی احساس نمی كردم ،وقتی به هوش آمدم تازه فهمیدم چه بدبختی ومصیبتی برسرم وارد شده است ، حالا از آن روزهای سیاه ، نزدیك به یكسالی گذشته است …وقتی باران آخر هفته پیش من می آید، احساس آرامش می كنم ، اما وقتی دوباره ناچار است ، روزجمعه از من جدا شود، او را تا سر كوچه بدرقه می كنم تا پدرش بیاید و او را دوباره با خود ببرد،انگار بار دیگر دنیا برسرم خراب می شود. باران باتمام بچگی اش ، این رنج را خوب درك می كرد وعذاب می كشید… گاهی آرزو می كنم ای كاش اوبچه بود مثل همسن و سالهایش ، ولی متاسفانه اوبیشتر از سن و سالش می فهمید… و آن كس كه زیاد می فهمد، مسئولیت عظیم تری برگردنش سنگینی می كند.
– مامان پس كی من بزرگ می شم …؟
– واسه چی عزیزم آرزو داری بزرگ بشی ؟!وقتی بزرگ شدی می فهمی كه این آرزوی خوبی نیست ، چون همه بزرگا دلشون می خواد به عقب برگردن و بزرگ نشن .
– آخه وقتی بزرگ بشم دیگه خودم تصمیم می گیرم پیش كی بمونم ، من از بابام و مهری ومامان بزرگ و عمه (بهناز) خوشم نمی یاد،می دونم بابام منو نمی خواد اون و مهری چندوقت دیگه بچه دار می شن … اونا اصلا به من كاری ندارن ولی فقط بخاطر لجبازی و برای این كه تورو اذیت كنن ، منو نگه داشتن آخه چرا اینقدر ازتو بدشون می یاد مامان ؟
– نمی دونم عزیزم ، نمی دونم …
– اونا خیلی بدن … وقتی مهری بامامان بزرگ و عمه (بهناز) لجبازی می كنه و جواب سر بالابهشون می ده و نمی ذاره بابا اونارو خونمون دعوت كنه یا تنهایی خونشون بره ، دلم خیلی خنك می شد و ازش خوشم می یاد چون من ازمامان بزرگ و عمه بهناز بیشتر از مهری بدم می یاداونا بودن كه باعث شدن ما خوشبخت نشیم . تازه خودشون مهری رو واسه بابا پیدا كردن .
– باران عزیزم ، آدم از بدبختی مردم نبایداحساس خوشبختی كنه وگرنه این بلا به سرخودش می یاد.
– ولی خدا می دونه كه اونا به ما بد كردن ، مگه خودت نگفتی خدا خیلی سخت از اونایی كه بددیگران رو بخوان انتقام می گیره … حالا من هرشب دعا می كنم انتقام ما رو هم بگیره …


پایگاه فرهنگی تفریحی ایران ناز

مطالب خواندنی و جالب

گالری عکس های دیدنی و جالب

Xبستن تبلیغ
بواسیر
Xبستن تبلیغ
آنلاین بازی کنید