عضویت در تلگرام مجله تفریحی ایران ناز,عضویت در تلگرام,عضویت در تلگرام ایران ناز

عضویت در تلگرام مجله تفریحی ایران ناز,عضویت در تلگرام,عضویت در تلگرام ایران ناز

بلیط هواپیما

بازی اکشن تانکی آنلاین،بازی،بازی آنلاین،تانکی،بازی جدید

بلیط هواپیما

دکتر زهرا سعادتی،متخصص جراحی عمومی،لیزر،خدمات زیبایی،هموروئید،شقاق

دکتر زهرا سعادتی،متخصص جراحی عمومی،لیزر،خدمات زیبایی،هموروئید،شقاق

اگه طلبه بشی …؟!

مجموعه : دینی و مذهبی

مگر این مملکت پزشک متدین نمی‏خواهد؟ اگر خوب‏ها، همه به حوزه بروند، خیلی از سنگرها خالی می‏ماند». از آن تاریخ 15 سال می‏گذرد؛ از آن تاریخ که من و تو کنار یک‏دیگر روی یک نیمکت در کلاس درس دبیرستان نشسته بودیم. آن سال من و تو، هر دو در کنکور قبول شدیم، امّا من در مقابل اصرار تو، پدر و مادر، فامیل، اهل محل و بچه‏های مسجد پافشاری کردم و به حوزه رفتم و تو در دانشگاه مشغول تحصیل شدی. این اولین بار بود که من و تو از هم جدا شدیم، خوب به یاد دارم به من می‏گفتی: «دانشگاه هم نیروی متعهد نیاز دارد، بحران امروز جامعة ما، کمبود متخصص بسیجی است، مگر این مملکت پزشک متدین نمی‏خواهد؟ اگر خوب‏ها، همه به حوزه بروند، خیلی از سنگرها خالی می‏ماند».

نگاه‏های بابا و مامان هم پر از گلایه و اعتراض بود و بیش از آن ترحم. بابا می‏گفت: «پسرجان به اقبال خود پشت نکن، جوان‏های این مملکت چقدر آرزو دارند دانشگاه قبول شوند، حتی دانشگاه آزاد. شب و روز درس می‏خوانند، نذر و نیاز می‏کنند، آن وقت تو در بهترین رشته و در بهترین دانشگاه قبول شده‌ای، ناز می‏کنی! »، مامان می‏گفت: «فردا که بخواهی زن بگیری نه پول داری، نه کار و نه مسکن. چه کسی زندگی با تو را می‏پذیرد؟ » داداش می‏گفت: «چند وقت دیگر که عمامه سرت بگذاری، هیچ‏کس تحویلت نمی‏گیرد.. . . اگر می‏خواهی خدمت کنی، باید به دانشگاه بروی. اگر می‏خواهی محترم باشی، باز هم باید به دانشگاه بروی. این روزگار غیر از زمان قدیم است که دست آخوندها را می‏بوسیدند.. . »

آن روزها من جواب قانع‏کننده‏ای برای شما نداشتم، ولی یک احساس عجیب در وجود من، یک نیروی نامرئی و یک عشق که آن را بسیار مقدس می‏یافتم مرا به قم می‏کشانید. اگر لطف خدا مرا با حاج آقا آشنا نکرده بود، شاید من هم مثل اکبر، همان سال‏های اول، حوزه را رها می‏کردم. چه ایامی غریبی بر ما گذشت و چه حوادث درس آموزی! در این سال‏ها علاوه بر اکبر، برای خیلی از دوستان ما اتفاقات عجیبی افتاد.

می‏گفت: «طلبه لابه‌لای عبارات عجق وجق و متون پر پیچ و خم حوزه گم می‏شود، این همه معطلی اصلاً برای نیازهای طلبه ضرورت ندارد. در دنیای امروز، باید برای آموزش کمترین زمان را صرف کرد و سریع و بی تکلّف پیش رفت». اکبر به دنبال سعادت و خودسازی به حوزه آمده بود؛ همیشه می‏گفت: «می‏خواهم آدم بشوم و هیچ جایی بهتر از حوزه آدم، پرورش نمی‏دهد». ولی وقتی به حوزه آمد و دید طلبه‏ها هم آدم‏های معمولی هستند، گاهی فوتبال بازی می‏کنند، گاهی تلویزیون نگاه می‏کنند، گاهی برای هم لطیفه می‏گویند و گاهی تخمه می‏خورند، سخت به تعارض افتاده بود و به قول معروف شوکه شده بود. چند سال هم که در حوزه، ادبیات عربی و منطق خواند، پاک پشیمان شد و به این بهانه که ما آمده بودیم، قرآن، اخلاق و عرفان بیاموزیم، نه این‏که «ضَرَبَ زیراباً» یاد بگیریم، حوزه را رها کرد.

جواد هم از اول تحت تأثیر قدرت علمی علامه جعفری وارد حوزه شد، امّا وقتی کتاب‏های قدیمی حوزه را دید، حوصله‏اش سر رفت. می‏گفت: «صرف و نحو مگر چقدر اهمیت دارد که این همه باید تکرار شود؟ چرا در حوزه ریاضیات و نجوم درس نمی‏دهند؟ چرا روان‌شناسی و فلسفه هگل نمی‏خوانیم؟. . . ».

آخرش هم سر از رشتة کامپیوتر دانشگاه در آورد.

علی‏رضا از باب وظیفه‏شناسی، آن‏قدر درس می‏خواند که سردرد گرفت. هر گاه به او سر می‏زدم، گوشی واکمن در گوشش بود و نوار درسی گوش می‏کرد. می‏خواست خیلی زود بر همة علوم حوزه بلکه دنیا مسلط شود. می‏گفت: «اگر از وقت خود خوب استفاده نکنیم، شهریة حوزه برای ما جایز نیست. » برای همین سر سفره هم کتاب می‏خواند، درس معارف گوش می‏کرد، یادداشت‏هایش را ویرایش می‏کرد، مجله‏ها را ورق می‏زد؛ آن قدر که پس از چهار سال مبتلا به میگرن سخت و سر دردهای بدخیم شد. دکترها به او گفته بودند: «چند سال باید مطالعه را تعطیل کنی»، حتی از مرور عناوین درشت روزنامه نیز منعش کرده بودند. بالاخره مجبور شد طلبگی را رها کند.

محمّدحسین هم نمی‏دانم با چه کسی آشنا شده بود که مرتب روزه می‏گرفت، غذاهای چرب و شیرین نمی‏خورد، کم حرف می‏زد، کم می‏خوابید.. . . او هم پنج سال بیش‏تر دوام نیاورد. بعد خون‏ریزی معده کرد و رعشه گرفت، به شهرشان بازگشت و با حمایت پدرش، یک مغازه کتاب فروشی باز کرد.

سیادت از همان سال اول کتاب‏های روشنفکری می‏خواند. اوایل به این نتیجه رسیده بود که عالم دین باید از همة علوم روز سر در بیاورد و مرجع تقلید باید فیزیک و شیمی و ریاضی هم بداند. از طرفی می‏گفت ما هیچ وقت نمی‏توانیم با اصل دین آشنا شویم و هر چه تلاش کنیم، فقط به یک قرائت و برداشت بشری از آن می‏رسیم. بعدها معتقد شد که علوم انسانی، اقتصاد، روان‏شناسی، مدیریت و حتی اخلاق هیچ ربطی به دین ندارد. بنابراین عقل مستقل انسان با تحلیل و تجربه، قواعد آن را به‏دست می‏آورد. دین فقط ارتباط انسان با خدا را سامان می‏دهد که آن هم یک تجربة معنوی است. بعد هم به این نتیجه رسید که نان خوردن از رهگذر دانش دین یک نوع مفت‌خوری و بی‌مسؤولیتی است. طلبه باید از دسترنج خود روزی بخورد و کلّ بر جامعه نباشد. به‌علاوه برای آشنایی با دین لازم نیست طلبه باشیم. استفاده از قرآن و حدیث فقط در انحصار عمامه به سرها نیست. در هر شغل دیگری هم می‏توان سخن خدا را فهمید. برداشت ما از قرآن حجیت دارد و محترم است، زیرا راه حق در یک راه منحصر نیست و به تعداد انسان‏ها راه مستقیم وجود دارد. او می‏گفت: «گوهر دین جاودانه و خواستنی است، امّا ظواهر این آموزه‏ها تابع فرهنگ و رسوم زمانه است. آن‏چه باید در انسان به وجود‌اید، همان جوهره و هستة سخت دین است. بنابراین نباید نسبت به ظواهر و احکام و آداب سخت‏گیری داشت و به پوستة دین اهمیت داد». او حوزه‏های علمیه را متهم می‏کرد که به فقه و احکام، بیش از اندازه می‏پردازد. در نهایت سر از دانشگاه درآورد و هر وقت سر صحبت باز می‏شد، از جمع دوستان می‏خواست که با تسامح و تساهل با اعتقادات او برخورد کنند.

داود از اول به نظام آموزشی حوزه انتقاد داشت. می‏گفت: «طلبه لابه‌لای عبارات عجق وجق و متون پر پیچ و خم حوزه گم می‏شود، این همه معطلی اصلاً برای نیازهای طلبه ضرورت ندارد. در دنیای امروز، باید برای آموزش کمترین زمان را صرف کرد و سریع و بی تکلّف پیش رفت». برای همین، 6 سال اول را در دو سال و نیم خواند، ولی در هیچ یک از رشته‏های تخصصی قبول نشد و همین موجب سرخوردگی او شد.

او هنوز که هنوز است از برنامه حوزه گلایه دارد و چون توان استفاده از متون سنگین را ندارد، سیستم علمی حوزه را ناکارآمد می‏داند. یک‏بار به او گفتم، «چرا حوزه را رها نمی‏کنی؟ » گفت: «دیگر دیر شده است، مردم چه می‏گویند؟ » گفتم: «چرا به دنبال کاری که به آن علاقه و در آن استعداد داری نمی‏روی؟ تحصیل حوزه برای تو فایده‏ای ندارد! ». گفت: «در این وضعیت، اگر به کار دیگری بپردازم و از حوزه خارج شوم، یا می‏گویند بی‏سواد است یا متهم به خلع لباس و اخراج از حوزه می‏شوم». از آن زمان تا به حال، هشت سال می‏گذرد، ولی برنامه‏اش فرقی نکرده است.

قاسم و ابراهیم معتقد بودند که طلبه باید از جریانات سیاسی آگاه باشد، حجره آن‏ها، مرکز بولتن و روزنامه بود و همیشه آخرین رویدادها و اطلاعات را با چند رنگ تحلیل و تفسیر، می‏شد آن‏جا پیدا کرد. معمولاً تا چند ساعت پس از نیمه شب، به جر و بحث سیاسی می‏پرداختند و به همه چیز و همه کس کار داشتند. چند دفعه با مدیر مدرسه مجادله کردند که چرا در مورد جریانات روز بیانیه صادر نمی‏کند؟ کلاس‏های درس را به طور مرتب شرکت نمی‏کردند. به همین‏خاطر همیشه با واحد حضور و غیاب مدرسه مشکل داشتند. الآن هم که می‏بینی از فعالان سیاسی یکی از احزاب هستند و درس را کنار گذاشته‏اند.

احسان که سال‏های اول طلبگی خیلی به تحصیل علاقه‏مند بود، پس از چند سال معلّم عربی دبیرستان شد و بعد هم یک مرکز ترجمه و آموزش زبان عربی باز کرد. شبیه مجتبی که اول طلبه‏ها را به فراگیری کامپیوتر و تسلط بر ابزارهای نوین پژوهش دعوت می‏کرد، بعد هم خودش آن‏قدر در این رشته غرق شد که طلبگی را رها کرد و یک موسسه آموزش علوم کامپیوتری دایر کرد. عین همین داستان، در باره یکی دیگر از رفقا که به هنر علاقه‏مند بود، پیش آمد.

من از نیازهای اجتماع غافل نیستم. همین الآن هم در کنار کار تحصیل، فعالیت‏های دیگری، از جمله تدریس، تحقیق، تالیف و تبلیغ دارمجعفر پس از دو سال که به سختی و فشار درس‏ها را تحمل کرد، احساس وظیفه کرد که در مسجد روستای زادگاهش، یک کانون فرهنگی تأسیس کند و بچه‏ها را تحت پوشش بگیرد. الآن بیش از 10 سال است که در آن‏جا مشغول فعالیت است؛ بیش‏تر روزها را به کشاورزی می‏پردازد و شب‏ها هم در مسجد برای مردم مسئله می‏گوید.

مرتضی علی‏رغم علاقة فراوان و تلاش پی‏گیری که داشت، دروس حوزه را خوب درک نمی‏کرد. وقتی مشکلات اقتصادی بر او فشار آورد، ترجیح داد درس را کنار بگذارد. الآن هم در یکی از پاساژهای قم پارچه فروشی می‏کند.

دوست دیگری هست که زندگی عجیبی دارد؛ از ابتدای طلبگی به شدت اهل کار علمی است، کمتر با کسی دوست می‏شود، بلکه کمتر با دوستی حرف می‏زند. یک حجرة کوچک یک نفره، زیر پلة مدرسه گرفته و صبح و شام سرش در کتاب است. خودش مدعی است که در 25 سالگی مجتهد شده. من هم بعید نمی‏دانم. البته از فضاهای جدید علم فقه اصلاً اطلاع ندارد، فقط به سبک قدیمی کار کرده است. آدم عجیبی است، قدرت گفت و گو با دیگران را ندارد. از حرف‏های غیرعلمی یا بهتر بگویم از حرف‏های غیرفقهی حوصله‏اش سر می‏رود. از مسایل سیاسی و اجتماعی سر در نمی‏آورد. در معامله، کلاه سرش می‏رود. خیلی زودباور و ساده است، به همین جهت از ارتباط با مردم وحشت دارد. گویا در قرن چهارم زندگی می‏کند! زبان و قلمش به سبک 200 سال پیش است، نه روزنامه می‏خواند، نه تلویزیون نگاه می‏کند و نه با کتب غیرحوزوی سر و کار دارد، حتی خیابان‏های شهر قم را بلد نیست. به احتمال قوی معنای واژه اینترنت، چت و ایمیل را نمی‏داند. در هیچ ورزشی مهارت ندارد. دوچرخه‏سواری هم یاد نگرفته است.

من هر چه فکر می‏کنم نمی‌‌فهمم این همه اطلاعات فقهی که جمع‏ کرده، به چه دردی می‏خورد و چه گرهی را باز می‏کند؟ مشکل بزرگ او این است که چون سنش بالا رفته، به‏دست آوردن این مهارت‏های اجتماعی برای او بسیار دشوار شده و خودش هم به کلی ناامید است.

به هر حال، 15 سال گذشت. امروز تو در شمال شهر، در یک مرکز معتبر صنعتی مشغول کار هستی و ماهیانه بیش از 10 برابر من درآمد داری. الحمدللّه خانه، ماشین، کامپیوتر، موبایل و امکانات هم داری. امیدوارم یک همسر خوب برایت پیدا شود و به قول خودت «حرّیت» تو را نقطه‌دار کند. من هم برایت دعا می‏کنم، به شرط این‏که از این طومار بلند که برای ویژگی‏های همسر آینده‏ات نوشته‏ای قدری کوتاه بیایی. دیروز 20 دقیقه برای مطالعة آن وقت گذاشتم. اگر موضوع آن را نمی‏دانستم، فکر می‏کردم مقاله‏ای درباره ملکة سبا نوشته‏ای!

حسین جان من و تو در یک روز و از یک مادر متولّد شده‏ایم و در یک خانواده تربیت یافته‏ایم. بیش از همة برادرها با هم صمیمی هستیم و حرف دل هم‏دیگر را خیلی خوب می‏فهمیم. در موضوعات مختلف ساعت‏ها با هم گفت و گو کرده‏ایم و شاید موضوعی نباشد که تیغ مباحثة ما آن را کالبد شکافی نکرده باشد. دربارة حوزه و روحانیت هم، سال‏هاست که گفت و گو می‏کنیم و من کتاب‏های زیادی در این موضوع به تو پیشنهاد داده‏ام. به همین دلیل، کمی از سؤال تو شگفت زده شدم. راستش انتظار نداشتم چنین قضاوتی داشته باشی. به احتمال قوی آن کتاب‏ها را به‏خوبی نخوانده‏ای. به هر حال مجبورم کردی که با این نامة مفصل، سرت را به درد بیاورم و البته مثل همیشه خوشحال و از تو ممنونم که با اخلاص و صفای قلب و با دقت نظر و تیزهوشی، نکات ارزنده‏ای را یادآوری کردی.

من در این 15 سال بیشتر به تحصیل مشغول بوده‏ام و الآن دورة عالی تحصیلات حوزوی یعنی درس خارج را می‏گذرانم. اندکی بیشتر به پایان تحصیل من نمانده است. این‏گونه نیست که من تا پایان عمر در قم بمانم. هر روز صبح به کلاس درس بروم و دائم به مباحثه و مطالعه مشغول باشم. من از نیازهای اجتماع غافل نیستم. همین الآن هم در کنار کار تحصیل، فعالیت‏های دیگری، از جمله تدریس، تحقیق، تالیف و تبلیغ دارم. در ماه مبارک رمضان، ماه محرم، ایام عزای امام حسین‏ (ع) و بعضی مناسبت‏های دیگر، از قم به مراکز دیگر می‏روم و با متن جامعه از نزدیک ارتباط دارم.

حالا که حسابی کلافه شدی ادامه ی ناگفته ها باشد تا وقت دگر (یعنی همین فردا)

مطالب خواندنی و جالب

گالری عکس های دیدنی و جالب

X عکس,فال,اس ام اس,پزشکی
Xبستن تبليغ
عکس,فال,اس ام اس,پزشکی