نهم ژانویه و ماجرای تسوشیما

نهم ژانویه و ماجرای تسوشیما
(شکست فاجعه‎آمیز روسیه از ژاپن و غرق شدن‎ ناوگان دریایی‎اش در ۱۹۰۵) شوک بزرگی بود و تأثیر عمیقی در زندگیم گذاشت. این‎ حادثه نخستین رویداد بزرگ تاریخی زندگیم بود و بطور خاصی برایم هولناک بود. سال‎ ۱۹۱۰ سال بحرانی سمبولیزم و مرگ تولستوی بود. سال ۱۹۱۱ سال انقلاب چنین بود که‎ چهره آسیا را دگرگون کرد و همین سال خاطرات الکساندر بلوک با آن پیشگویی‎های‎ وحشتناک منتشر شد خیلی بد بود.

قرن بیستم در پائیز ۱۹۱۴ با جنگ آغاز شد. درست مانند قرن نوزده که با کنگره وین‎ ظهور کرد. در این که سمبولیزم پدیده‎ی قرن نوزدهم بود شکی نیست. عصیان ما علیه‎ سمبولیزم کاملا منطقی بود زیرا خود را متعلق به قرن بیستم می‎دانستیم و نمی‎خواستیم‎ در گذشته در جا بزنیم. . .

آن اشعار سست دختری با چنته‎ی خالی به دلایلی سیزده بار به چاپ رسید. . . آن دختر (تا جایی که من یادم است) چنین اقبالی را برای این اشعار پیش‎بینی نمی‎کرد به این خاطر آن‎ها را زیر تشکچه‎ی کاناپه پنهان کرده بود تا بیش از این ناراحتش نکنند. او از انتشار شامگاه چنان ناراحت شد که به ایتالیا رفت (بهار ۱۹۱۲) و زمانی که در تراموا نشسته بود و چشم در مردم دوخته بود پیش خود گفت “خوش به حال این مردم که کتابی چاپ‎ نکرده‎اند. ”

به جز آنا بونینا۳، اولین شاعره روسی، که عمّه‎ی پدربزرگم “اراسموس ایوانویچ‎ استوگوف” ۴بود در خانواده‎ی ما کسی شعر نمی‎گفت. خانواده استوگوف از زمین داران‎ میان مایه ناحیه “موژایوسکی” ۵در اطراف مسکو بودند که پس از انقلاب دوباره در آنجا ساکن شدند. آن‎ها در نووگراد ثرورتمندتر و شناخته شده‎تر بودند.

یک آدمکش حرفه‎ای روسی، احمد خان، جد کبیر مرا شبانه در چادرش به قتل‎ رساند. “کارامزین” ۶به این اعتقاد است که با مرگ احمد خان بساط مغول در ان منطقه‎ برچیده شد. کلیسای “سرتنسک” ۷در مسکو به شادی این واقعه مدتها جشن مذهبی‎ برگزار می‎کرد. چنان که می‎گویند احمد خان از نوادگان چنگیز خان بود.

یکی از شاهزادگان آخماتوف (احمد اف) در قرن ۱۷ با زمیندار ثروتمند و نامداری به اسم‎  “موتویلف” ۸ ازادواج کرد. “یگور موتوویلف” پدر جد من بود و دخترش “آنا یگورونا” ، مادربزرگم، او وقتی مادرم نه سال داشت از دنیا رفت. و من به یاد او آنا نامیده شدم. چندین انگشتری با نگین‎های الماس و یکی از آن‎ها با نگین زمرد از او به یادگار ماند و من نتوانستم به خاطر این که انگشتان ظریفی داشتم حتی یک از آن‎ها را به انگشت کنم.

مردم اطراف خانه‎ی ما در “اوترادا” ۹ (خلیج استرلتسکایا ۱۰) به من لقب دختر وحشی‎ داده بودند چون همیشه بدون کفش و کلاه این‎ور و آن‎ور می‎دویدم. و از قایق به وسط دریا می‎پریدم و در دریای توفانی شنا می‎کردم. گاه آنقدر زیر آفتاب می‎سوختم که تمامی‎ تنم پوسته‎پوسته می‎شد. این کارها خانم‎های سباستوپول را حیرت زده می‎کرد.

مطالب خواندنی و جالب

گالری عکس های دیدنی و جالب

Xبستن تبلیغ
بواسیر
Xبستن تبلیغ
آنلاین بازی کنید