شعر نبود بر سر آتش میسرم کـه نجوشــم

شعر نبود بر سر آتش میسرم کـه نجوشــم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هــوشم

حکایتی ز دهانت به گوش جـــان آمد
دگـر نصیحت مردم حکایتست به گوشم

مگـــر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
کـه من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

من رمیده دل آن به کـــه در سماع نیایم
کـه گر به پای درآیم به در برند به دوشم

بیا به صلحِ من امروز در کــنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم

مــرا به هیچ بدادی و من هـنوز برآنم
کــه از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کــند چو من بخروشم

مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفـتن چو پند می ننیوشم؟

به راه بـادیه رفتن به از نشستن بـاطل
وگــر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

از: سعدی این مجموعه شعرش

مطالب خواندنی و جالب

گالری عکس های دیدنی و جالب

Xبستن تبلیغ
بواسیر
Xبستن تبلیغ
آنلاین بازی کنید