شعر بعد از طلب تو در سرم نیست

شعر بعد از طلب تو در سرم نیست
ره می‌ندهی که پیشت آیم
وز پیش تو ره که بگذرم نیست

من مرغ زبون دام انسم
هرچند که می‌کشی پرم نیست

گر چون تو پری در آدمیزاد
گویند که هست باورم نیست

مهر از همه خلق برگرفتم
جز یاد تو در تصورم نیست

گویند بکوش تا بیابی
می‌کوشم و بخت یاورم نیست

قسمی که مرا نیافریدند
گر جهد کنم میسرم نیست

ای کاش مرا نظر نبودی
چون حظ نظر برابرم نیست

فکرم به همه جهان بگردید
وز گوشه‌ی صبر بهترم نیست

با بخت جدل نمی‌توان کرد
اکنون که طریق دیگرم نیست

بنشینم و صبر پیش گیرم
دنباله‌ی کار خویش گیرم

سعدی و شعر جدیدش

مطالب خواندنی و جالب

گالری عکس های دیدنی و جالب

Xبستن تبلیغ
بواسیر
Xبستن تبلیغ
آنلاین بازی کنید