اینستاگرام مجله تفریحی ایران ناز,اینستاگرام,اینستاگرام ایران ناز

اتهام قتل برای خانواده آشپز!

مجموعه : گوناگون
اتهام قتل برای خانواده آشپز!

اتهام قتل برای خانواده آشپز!

 

سر ظهر بود. تازه از سونوگرافی برگشته بودم. نشسته بودم روی کاناپه. میخواستم مشغول آشپزی بشم. شوهر و پسرم و حتی کل فامیل عاشق دستپخت و آشپزی من بودن و هستن.

 

اتهام قتل برای خانواده آشپز!

 

ولی خیلی استرس و دلشوره داشتم و علتش رو هم نمیدونستم. موبایلم زنگ خورد. یه شماره ناشناس و عجیب-غریب بود اما صدای پسرم رو از اون‌طرف خط میشنیدم.

 

پسرم با گریه و زاری به من التماس میکرد که نجاتش بدم. اونقدر تند صحبت میکرد و هول بود که نه خودش میفهمید چی میگه و نه من. یه چیزایی درباره چاقو و دعوا و دوستای خودش میگفت.

 

یه لحظه به ذهنم رسید که آرومش کنم. بهش گفتم «پسرم! عزیزم! نمیخواد چیزی رو توضیح بدی. الان فقط به من بگو کجا هستی تا به پدرت خبر بدم بیاد سراغت.»

 

سعی میکردم خونسرد باشم اما فایده نداشت. فشار خونم تنظیم نبود. شش ماهه باردار بودم و مثل همه خانمهای باردار نباید اضطراب و استرس به خودم راه میدادم. اما چه کار باید میکردم.

 

پسر 16ساله من رو برده بودن دادسرای نوجوانان. ولی پای من و شوهر و پسرم تا اون روز به پاسگاه و دادگاه باز نشده بود.

 

اتهام قتل برای خانواده آشپز!

 

به شوهرم زنگ زدم که بیاد خونه و با هم بریم به همون آدرسی که پسرم گفته بود. همه مدت تا وقتی برسیم به دادسرا به این فکر میکردم که پسرم درباره چاقو و دعوای دوستاش چی میگفت.

 

آخه اصلا اهل دعوا و چاقوکشی نبود. حتی هیچ وقت توی جیبش چاقو نداشت. همه حواسش به درس و مدرسه بود. پسر من با معدل 18 چطور میتونست چاقوکش باشه؟

 

ماجرای دادسرا

وقتی رسیدیم به دادسرا همه اینا رو به آقایونی که اونجا مسئول بودن توضیح دادیم. ازشون خواهش کردیم که پسر ما رو آزاد کنن اما اونها میگفتن توی صورتجلسه پلیس 110 یه چیزایی نوشته شده که پسر ما به این سادگی نمیتونه آزاد بشه.

 

طبق گفته اونها چندتا پسر نوجوان از جمله پسر ما موقع نزاع خیابانی دستگیر شده بودن. اون دعوا منجر به زخمی شدن یه نفر و فوت یه نفر دیگه شده بود که خانواده‌هاشون شاکی بودن.

 

کلمه قتل رو که شنیدم دست و پاهام شل شد. بلافاصله نشستم روی نزدیک‌ترین صندلی. با کلی خواهش و التماس، یه مامور فرستادن که پسر ما رو از بازداشت بیاره تا بتونیم چند دقیقه باهاش حرف بزنیم.

 

وقتی پسرم رو دیدم بغلش کردم و هردومون داشتیم اشک میریختیم. برای من قابل تصور و باور نبود که ما سه نفر به جای اینکه توی خونه کنار هم باشیم، سر سفره بنشینیم و از آشپزی و دستپخت من لذت ببریم، حالا توی دادسرا باید برای آزادی پسرم تلاش کنیم.

 

با خودم میگفتم «نکنه پسرم رو سی چهل سال بندازن زندان و اصلا شاید خدا میدونسته که قراره پسرمون قصاص بشه و ما داریم یه بچه دیگه رو به دنیا میاریم که جای پسرم رو پر کنه!» با این فکر و خیالها داشتم دیوانه میشدم اما به خاطر پسرم باید خودم رو خونسرد و عادی جلوه میدادم.

 

پسرم رو بردم یه گوشه و ازش پرسیدم که آیا واقعا همراه خودش چاقو داشته؟ مطمئن بودم که جواب منفی میده و دیگه خیالم راحت میشه که هیچ اتهامی بهش وارد نیست.

 

بعدش دست همدیگه رو میگیریم و میریم خونه. اما پسرم یه جوابی داد که دنیا روی سرم خراب شد. میگفت توی جورابش چاقو داشته و مامور پلیس این موضوع رو توی صورتجلسه نوشته.

 

فرضیه قصاص پسرم داشت توی فکر و خیال من تقویت میشد. انگار تحمل شنیدن بقیه حرفاشو نداشتم. چون میترسیدم چیزای دیگه‌ای بگه که باز هم دور از تصور و باور من باشه. میترسیدم برام تعریف کنه که چاقو رو از جورابش درآورده و فرو کرده توی شکم مقتول!

 

اتهام قتل برای خانواده آشپز!

 

اونقدر که استرس داشتم و نگران بودم اصلا به ذهنم نمیرسید که با یه وکیل برای مشاوره حقوقی تماس بگیرم. دست گرفتم روی شکمم و نشستم روی صندلی.

 

حالم خوب نبود. نگران بودم که هم پسرم و هم دختری که توی شکم من هست، هردوشون رو از دست بدم. یکی از مامورها فورا یه لیوان آب برام آماده کرد. به شوهرم گفتم که من طاقت شنیدن حرفهای پسرمون رو ندارم و خودت ببین چی میگه و ماجرا دقیقا چیه.

 

شوهرم پسرمون رو برد یه گوشه و ازش خواست که واقعیت رو صادقانه تعریف کنه. اون شروع کرد به حرف زدن و من بعدا به گوشم رسید که ماجرا چی بوده.

 

پسرم اینطور تعریف کرده بود: «از مدرسه که اومدیم بیرون دو تا از بچه‌ها به من گفتن که توی پارک سر کوچه قرار دارن و از من خواستن که باهاشون برم. وسط راه بود که از حرفاشون متوجه شدم قرار دعوا دارن.

 

خواستم برگردم اما یکیشون گفت چه قدر ترسویی پسر! اینقدر زود جا زدی؟ باشه برو پیش مامان‌جونت… من که میخواستم نشون بدم ترسو نیستم باهاشون رفتم.

 

قبل از اینکه برسیم سر قرار، سه نفر از پشت سر به ما حمله کردن. انگار که میخواستن ما رو غافلگیر کنن. چاره‌ای نداشتم جز اینکه خیلی سریع خم بشم و چاقویی که توی جورابم بود رو دربیارم!…

 

ادامه این داستان را در سایت سیدوک بخوانید. روابط عمومی سیدوک هر ماه داستان‌های واقعی از خاطرات وکلا و موکلان خود در سراسر کشور را منتشر می‌کند.

 

این داستان، برگرفته از خاطرات وکیل پایه یک دادگستری در سامانه سیدوک بود.