اینستاگرام مجله تفریحی ایران ناز,اینستاگرام,اینستاگرام ایران ناز

وکیل ملکی، هزینه وکیل ملکی تهران

وکیل ملکی، هزینه وکیل ملکی تهران

اصل داستان و ضرب المثل ” عجله کار شیطان است ” چیست؟

اصل داستان و ضرب المثل ” عجله کار شیطان است ” چیست؟

اصل داستان و ضرب المثل ” عجله کار شیطان است ” چیست؟

 

 

آیا میدانید ریشه و اصل داستان عجله کار شیطان است چیست و این ضرب المثل از کجا می آید؟هر ضرب المثل برگرفته از حکایتی پند آموز است که درس زندگی به انسان می آموزد و شنیدن آن از زبان شخص دیگر مانند یک تلنگر باعث می شود تا ما کمی بیشتر درباره ی کارها و رفتار خود فکر کنیم و تصمیم های صحیح و عاقلانه بگیریم.

 

ضرب المثل «عجله کار شیطان است» نیز زمانی به کار می رود که بخواهد ما را از کارهای عجولانه و شتابزده باز دارد زیرا عجله در هر کاری باعث می شود تا نتوانیم به درستی فکر کنیم و راه درستی را انتخاب کنیم.

 

عجله کردن فرصت اندیشیدن به جنبه های مثبت و منفی و ضرر و زیان احتمالی هر کاری را از ما می گیرد و نتیجه ای دور از آن چه که انتظار داشتیم را نصیبمان می کند.

 

اما دوری از شتابزدگی در کارها به ما اجازه می دهد تا با تدبیر و تدبر تمام حقایق و جوانب مسئله را واقع بینانه بررسی کرده و بهترین راه را برای رسیدن به خواسته ی خود انتخاب کنیم و در نتیجه با شیوه ی صحیح به آن چیزی که می خواهیم برسیم.

 

البته گاهی ممکن است با عجله کردن هم به نتیجه ی دلخواه برسیم اما شیوه و راهی که برای رسیدن به خواسته مان انتخاب کرده ایم خسارات و ضررهایی را به بار آورد که جبران آن سخت و غیر ممکن باشد و خواسته ی ما در مقابل این ضرر و زیان ارزشی نداشته باشد.

 

پس انسان دانا و عاقل برای انجام هر کاری صبوری را پیشه می کند و با فکر و اندیشه راه و شیوه ی صحیح برای رسیدن به خواسته هایش انتخاب می کند.

 

اصل داستان و ضرب المثل " عجله کار شیطان است " چیست؟

 

مردی زاهد و همسرش بعد از سال ها زندگی خوش تنها یک حسرت در دل داشتند و آن هم داشتن فرزندی بود که شور و نشاط را به زندگیشان هدیه دهد. یک روز بالاخره خداوند دعاهای آن ها را مستجاب کرد و آن دو خبردار شدند که فرزندی در راه دارند.

 

مرد زاهد هر روز به فرزندش فکر می کرد و هر بار برنامه های زیادی برای زندگی او می چید با همین فکرها یک روز به همسرش گفت: مدتی زیادی نمانده که پسرمان به دنیا بیاید، دوست دارم نام زیبایی برای او انتخاب کنم و تمام آداب و رسوم دین را به او بیاموزم تا او در انجام فرایض دینی و کسب کرامات الهی بی همتا باشد و نامی نیک از خود در جهان باقی بگذارد.

 

همسر مرد به او گفت: ما هنوز نمی دانیم فرزندمان پسر است یا دختر… شاید در این مدت کوتاه اتفاق ناگواریی برای من رخ دهد و من اصلا نتوانم فرزندمان را به دنیا بیاورم…. چرا این حرف های بیهوده را می گویی؟!

 

مرد زاهد با شنیدن سخنان همسرش حق را به او داد و از حرف های خود خجالت کشید، او سعی کرد این فکرهای بیهوده را از سر بیرون کند و تا زمان به دنیا آمدن فرزندش فقط ذکر خدا را بگوید.

 

مدتی بعد فرزند آن ها که یک پسر سالم و زیبا بود به دنیا آمد و در یکی از روزها زن کودک را در گهواره گذاشت و به مرد زاهد گفت تا مراقب او باشد و خودش برای خرید از خانه بیرون رفت.

 

اما مدت کوتاهی از رفتن زن نگذشته بود که قاصدی از طرف پادشاه به خانه ی آن ها آمد و گفت که مرد باید به حضور پادشاه برود.

 

مرد زاهد که چاره ی دیگری نداشت پسرش را به راسویی که دوستشان بود و سال های زیادی با آن ها زندگی کرده بود، سپرد و از خانه خارج شد.

 

راسو که علاقه ی زیادی به آن خانواده داشت با چشم هایی باز و حواسی جمع مراقب نوزاد بود تا این که دید یک مار به آن کودک نزدیک می شود، او سریع به سراغ مار رفت و او را کشت و کودک را نجات داد.

 

مرد زاهد به خانه برگشت و راسو را دید که سرتا پا خونی است با خیال این که راسو پسرش را کشته است عصایش را بلند کرد و بر سر راسو زد، راسوی بیچاره بی جان گوشه ای افتاد و مرد زاهد دوان دوان به سراغ پسرش رفت و او را سالم و سرحال دید که در گهواره بازی می کند و سپس به ماری نگاه کرد که کنار تخت پسرش افتاده بود.

 

او با دیدن مار تازه متوجه شد که داستان چه بوده است و سپس ناامید و غمگین گوشه ای نشست و با خود گفت: کاش هیچ وقت صاحب فرزندی نمی شدم تا به خاطر آن جان یک بیگناه را بگیرم، مصیبتی بالاتر از این است که به دست خودم همخانه ام را به کشتن دادم….

 

چند دقیقه بعد همسر مرد از راه رسید و با فهمیدن ماجرا او نیز بسیار ناراحت شد و رو به مرد زاهد گفت: فراموش نکن که عجله کار شیطان است و تو با عجله تصمیم گرفتی و همین باعث شد تا بدون تدبیر کاری را انجام دهی.