اینستاگرام مجله تفریحی ایران ناز,اینستاگرام,اینستاگرام ایران ناز

انشای زیبا و خواندنی درباره صحبت کلاغ با بچه ها

انشای زیبا و خواندنی درباره صحبت کلاغ با بچه ها

انشای زیبا و خواندنی درباره صحبت کلاغ با بچه ها

 

 

خب امروز دوباره میرسیم به بحث زیبای انشاء برای نوجوانان مدرسه ای.ما کار شما را راحت کرده ایم و انشایی زیبا درباره صحبت کلاغ با بچه ها آماده کردیم که میتوانید از آن استفاده کنید.

 

روی بلندترین شاخه ی درخت نشسته بودم و خیابان شلوغ را تماشا می کردم که چگونه آدم ها و ماشین ها با سرعت از آن رد می شوند و هر یک به جایی می روند.

 

از باغ روبرو صدای دوستانم را می شنیدم که قار قار کنان روی زمین می نشینند و بعد هرزگاهی بال های سیاهشان را باز کرده و خود را به شاخه های درختان کهنسال می رسانند.

 

گاهی ساعت ها همان جا می ماندم و با تماشای آن منظره ی همیشگی به فکر فرو می رفتم و با خود فکر می کردم که چرا من یک کلاغ سیاه هستم، پرنده ای که در چشم انسان ها زشت و بدیمن خوانده می شد و اکثر آن ها از من بیزار بودند.

 

دوست داشتم زیباتر باشم آنقدر زیبا که دیگران از دیدن رنگ های زیبای پرهایم شگفت زده شوند و حسرت بخورند که جای من نیستند، اما یک روز اتفاقی افتاد که برای همیشه از کلاغ بودنم خوشحال شدم.

 

آن روز بال زدم و چند خیابان آن طرف تر رفتم و باز هم شاخه ی درختی را برای نشستن انتخاب کردم.

 

انشای زیبا و خواندنی درباره صحبت کلاغ با بچه ها

 

درست روبروی جایی که نشسته بودم یک مغازه قرار داشت که صدای انواع پرنده های زیبا را می توانستم از آن جا بشنوم، خوب که نگاه کردم بال های پر نقش و نگار آن پرنده های زیبا را دیدم که درون قفس های آهنی جای گرفته بودند.

 

قفس هایی که هر کدام یک یا چند پرنده ی زیبا و خوش صدا را درون خود جای داده بود بیرون در مغازه و یا پشت شیشه اش روی هم چیده شده بودند.

 

با دیدن آن ها به یاد آرزویم افتادم، آروزی بودن یک پرنده ی زیبا و داشتن بال های رنگی، این بار خوشحال شدم که تنها یک کلاغ سیاه هستم، کلاغی که کسی برای به قفس انداختنش خود را به زحمت نمی اندازد.

 

من کلاغ زشتی بودم که آزادانه به هر کجا پرواز می کردم و دغدغه ای برای در قفس ماندن نداشتم اما پرنده های زیبا همیشه وحشت محبوس شدن در قفس را در ذهن خود داشتند و حتی در زمان آزادی نیز ترس رهایشان نمی کرد.