شعری از مارگارت اتوود

شعری از مارگارت اتوود
آن لحظه كه پس از چندین سال

كار سخت و سفری دور و دراز

در میانه اتاقت می ایستی

در خانه نیم هكتاری ات در جزیره

نفسی از ته دل می كشی

“بالاخره رسیدم. این جا خانه من است.”

 

درست در همان لحظه

 درختان

بازوانشان را از گردا گرد تو برمی چینند،

پرندگان آواز خود را پس می گیرند،

صخره ها كمر می خمانند و فرو می ریزند،

و هوا چون موجی پس می نشیند

ودیگر نمی توانی نفس بكشی.

 

نجوا می كنند:

“مال تو نیست هیچ چیز.

تو مهمانی بودی هر از چند گاهی،

از تپه بالا می رفتی، پرچم بر قله آن می زدی ، پیروزی ات را جار می زدی.

ما هرگز مال تو نبودیم

تو هرگز پیدایمان نكردی

همیشه بر عكس بود این.”

مارگارت اتوود این شعر را سروده است.

مطالب خواندنی و جالب

گالری عکس های دیدنی و جالب

Xبستن تبلیغ
بواسیر
Xبستن تبلیغ
آنلاین بازی کنید