شعر جالب بی روزها عروسك

شعر جالب بی روزها عروسك
 این وجودی كه در نور ادراك
مثل یك خواب رعنا نشسته

روی پلك تماشا
واوه هایی تر و تازه می پاشد.
چشم هایش
نفی تقویم سبز حیات است‌.
صورتش مثل یك تكه تعطیل عهد دبستان سپید است‌.

سال ها این سجود طراوت
مثل خوشبختی ثابت
روی زانوی آدینه ها می نشست‌.
صبح ها مادر من برای گل زرد
یك سبد آب می برد،
من برای دهان تماشا
میوه كال الهام میبردم‌.

این تن بی شب و روز
پشت باغ سراشیب ارقام
مثل اسطوره می خفت‌.
فكر من از شكاف تجرد به او دست می زد.

هوش من پشت چشمان او آب می شد.
روی پیشانی مطلق او
وقت از دست می رفت‌.
پشت شمشاد ها كاغذ جمعه ها را


انس اندازه ها پاره می كرد.
این حراج صداقت
مثل یك شاخه تمرهندی
در میان من و تلخی شنبه ها سایه می ریخت‌.

یا شبیه هجومی لطیف
قلعه ترس های مرا می گرفت‌.
دست او مثل یك امتداد فراغت
در كنار «تكالیف» من محو می شد.

( واقعیت كجا تازه تر بود ؟
من كه مجذوب یك حجم بی درد بودم
گاه در سینی فقر خانه
میوه های فروزان الهام را دیده بودم‌.
در نزول زبان خوشه های تكلم صدادارتر بود
در فساد گل و گوشت

نبض احساس من تند می شد.
از پریشانی اطلسی ها
روی وجدان من جذبه می ریخت‌.
شبنم ابتكار حیات
روی خاشاك
برق می زد.)

یك نفر باید از این حضور شكیبا
با سفرهای تدریجی باغ چیزی بگوید.
یك نفر باید این حجم كم را بفهمد،
دست او را برای تپش های اطراف معنی كند،
قطره ای وقت


روی این صورت بی مخاطب بپاشد.
یك نفر باید این نقطه محض را
در مدار شعور عناصر بگرداند.
یك نفر باید از پشت درهای روشن بیاید.

گوش كن‌، یك نفر می دود روی پلك حوادث‌:
كودكی رو به این سمت می آید.

مطالب خواندنی و جالب

گالری عکس های دیدنی و جالب