روایت معتبر و زیبا از سهراب سپهری

روایت معتبر و زیبا از سهراب سپهری
مصاحبه هم نمی‌کند. برمی‌گردند کافه شربتی و از صاحب کافه گله می‌کنند که: «این همه می‌گویند سهراب سهراب، این بود؟ برای خودش آن‌جا می‌چرخید و قیافه‌اش هم مثل چوپان‌ها بود.»بعد هم دل‌خور برمی‌گردند رو به تهران. روز بعد شربتی به سهراب می‌گوید: «تو که آبروی ما را پیش این دختر تهرانی‌ها بردی؟!»

ولی سهراب بد‌تر از او شاکی است که چرا آدرسش را به‌شان داده. شربتی می‌گوید: «تازه این‌قدر عصبانیشان کرده بودی که گفتند سهراب مثل چوپان‌ها می‌ماند.»سهراب عصبانی ترمی‌شود که چرا او را با یک چوپان مقایسه کرده‌اند. می‌گوید: «چوپان کجا و من کجا؟! او صد تا گوسفند را می‌برد و می‌آورد، من چی؟»در حقیقت ناراحت می‌شود که چرا دخترهای تهرانی شأن یک چوپان را به اندازه او پایین آورده‌اند.
 
روزی که شاعر شدم یادم می آید من هنوز یک بچه محصل بودم. یک روز عصر که رفتم خانه خاله‌ام، دیدم یک بسته خیلی بزرگ کتاب کنارحیاطشان است. اهل کتاب و این‌چیز‌ها نبودند. گفتم: «این‌ها از کجا آمده؟»با تشر گفت: «دست به این‌ها نزنی‌ها!

 
مال خانم دکتره‌.»گمانم منظورش دکتر فیلسوفی بود که تقریباً همسایه‌شان بود. خانه نبودند یا اشتباهی آورده بودند آن‌جا. گفتم چشم، ولی تا رفت پس‌وپیش بشود، یکی از کتاب‌ها را از لای بسته‌بندی‌اش که پاره شده بود کشیدم بیرون. روش نوشته بود «هشت کتاب».

مطالب خواندنی و جالب

گالری عکس های دیدنی و جالب

Xبستن تبلیغ
بواسیر
Xبستن تبلیغ
آنلاین بازی کنید