چگونه نگاهمان را به زندگی تغییر بدهیم؟

چگونه نگاهمان را به زندگی تغییر بدهیم؟
چند روز قبل، سری به یکی از دوستان صمیمی و قدیمی ام زدم. من و آنا سال ها بود یکدیگر را می شناختیم و با هم دوستان خوبی بودیم. او بتازگی ازدواج کرده بود و من انتظار داشتم از شرایط زندگی اش خیلی راضی و خوشحال باشد، اما وقتی با هم حرف زدیم و از زندگی هایمان گفتیم، فهمیدم هیچ رضایتی در کار نیست. آنا از زندگی مشترکش شکایت می کرد و می گفت از وضع پیش آمده ناراضی است.
او گفت: « کاش هیچ وقت ازدواج نمی کردم. اگر می دانستم چه آینده ای در انتظارم است، محال بود به این ازدواج راضی شوم.»باور نمی کردم آنا بعد از چند ماه زندگی مشترک تا این حد خسته و دلزده شده باشد. او دائم درباره ترک همسرش صحبت می کرد و می گفت با یک وکیل خوب صحبت کرده تا کمکش کند.
ساعت ها با او حرف زدم تا متقاعدش کنم که تصمیمش اشتباه است، اما آنا حرف من را باور نداشت و فکر می کرد تنها راهی که برایش باقی مانده، طلاق و جدا شدن از همسرش است، اما من برعکس، سعی می کردم او را تشویق کنم تا به زندگی اش ادامه دهد.

در حالی که سعی می کردم آرامشم را حفظ کنم، گفتم: « مطمئنم این تصمیمی که گرفتی از روی خشم و عصبانیت است وگرنه هیچ آدم عاقلی به این راحتی زندگی اش را خراب نمی کند، بخصوص زندگی شما که تازه شروع شده و هنوز پا نگرفته!»
آنا لبخندی تلخ زد و گفت: «چاره ای به غیر از جدایی ندارم.»

چند هفته گذشت. من دیگر خبری از او نداشتم تا این که یک روز تلفن زنگ زد؛ آنا بود که با صدایی شاد و سرزنده، با من حرف می زد. او می گفت مشکلش حل شده و چند وقتی است که زندگی خوبی دارد. به نظر می رسید شرایطش تغییر کرده و بهتر از قبل شده است. حسابی تعجب کرده بودم، برای همین پرسیدم: « چی شده؟ تو که تصمیم خودت را گرفته بودی؟ چی شد که منصرف شدی؟ »

آنا آرام خندید و گفت: « زندگی ام بهتر از قبل شده؛ خیلی بهتر. می دونی چه چیزی باعث این تغییر شد؟ »
واقعا گیج شده بودم. او ادامه داد: « من همیشه به شکرگزاری اعتقاد داشتم و می دانستم هر چه بیشتر از خداوند تشکر کنم، او هم نعمت های بیشتری به من می دهد، اما از زمانی که ازدواج کردم، دائم به نداشته هایم فکر می کردم؛ من آرزوی چیزهای زیادی را داشتم و می خواستم پس از ازدواج به همه آنها برسم، اما هیچ کدام از آرزوهایم به حقیقت نرسید. ماه ها همین طور زندگی کردم تا بالاخره فهمیدم باید زندگی ام را از دور و با دیدی وسیع تر ببینم؛ بدون توجه به جزئیات و نکات ظریف.»

آنا کمی مکث کرد و این دفعه با صدایی بلندتر گفت: «من همیشه به موضوعاتی فکر می کردم که یک روزی آرزوی آنها را داشتم و هیچ وقت در زندگی من اتفاق نیفتاده بود، اما حالا فهمیدم چقدر خوشبختم.من همه آن چیزهایی را که نمی خواستم در زندگی ام اتفاق بیفتد و اتفاق هم نیفتاده، فراموش کرده بودم و فقط آنچه را نداشتم، می دیدم، اما از وقتی با خودم قرار گذاشتم بیشتر قدر نعمت های خدا را بدانم و بابت آنها سپاسگزاری کنم، شرایط بهتری پیدا کردم و واقعا از زندگی ام راضی هستم. »

از این که آنا عوض شده بود، بسیار خوشحال بودم و با خودم فکر کردم تغییر طرز فکر چقدر می تواند زندگی ما را تغییر دهد و چه آینده متفاوتی را پیش روی ما خواهد گذاشت!شاید بد نبود من هم کمی نگرشم را تغییر می دادم تا زندگی ام بهتر شود؛ حتی بهتر از آنچه که الان هست.

مطالب خواندنی و جالب

گالری عکس های دیدنی و جالب

Xبستن تبلیغ
بواسیر
Xبستن تبلیغ
آنلاین بازی کنید