شعر با همین دیدگان اشک آلود

شعر با همین دیدگان اشک آلود
از همین روزن گشوده به دود
 
به پرستو به گل به سبزه درود
 
به شکوفه به صبحدم به نسیم
 
به بهاری که میرسد از راه

چند روز دگر به ساز و سرود
 
ما که دلهایمان زمستان است
 
ما که خورشیدمان نمی خندد
 
ما که باغ و بهارمان پژمرد

ما که پای امیدمان فرسود

ما که در پیش چشم مان رقصید

این همه دود زیر چرخ کبود

سر راه شکوفه های بهار
 
گریه سر می دهیم با دل شاد

گریه شوق با تمام وجود
 
سالها می رود که از این دشت
 
بوی گل یا پرنده ای نگذشت

ماه دیگر دریچه ای نگشود

مهر دیگر تبسمی ننمود
 
اهرمن میگذشت و هر قدمش
 
نیز به هول و مرگ و وحشت بود

بانگ مهمیزهای آتش ریز

رقص شمشیر های خون آلود

اژدها میگذشت و نعره زنان

خشم و قهر و عتاب می فرمود

وز نفس های تند زهرآگین
 
باد همرنگ شعله برمیخاست
 
دود بر روی دود می افزود
 
هرگز از یاد دشتبان نرود

آنچه را اژدها فکند و ربود

اشک در چشم برگها نگذاشت

 مرگ نیلوفران ساحل رود

دشمنی کرد با جهان پیوند
 
دوستی گفت با زمین بدرود
 
شاید ای خستگان وحشت دشت
 
 شاید ای ماندگان ظلمت شب
 
در بهاری که میرسد از راه

گل خورشید آرزوهامان

سر زد از لای ابرهای حسود

شاید کنون کبوتران امید

بال در بال آمدند فرود

پیش پای سحر بیفشان گل
 
سر راه صبا بسوزان عود
 
به پرستو به گل به سبزه درود…

فریدون مشیری این شعر را سروده است

مطالب خواندنی و جالب

گالری عکس های دیدنی و جالب

Xبستن تبلیغ
بواسیر
Xبستن تبلیغ
آنلاین بازی کنید