هوای خاکستری جبر چگونه بود؟

هوای خاکستری جبر چگونه بود؟
هرچه فکر نگاه می کند و ابتدا را در آغوش می گیرد جز برهوت بهت در او وسیع نمی شود، انگار جهان در این برهوت بی انتها مکث کرده است و حرفی از خواب و خاک نیست. حتی زمان جلوی آیینه ترک خورده، عمر موهایش را شانه نمی کند، چیزی جز – نیست – نفس نمی ریزد و حسی دور و یک ریز در حجم تعریف، بی تعریف می شود. احساس می کنم همه چیز از همان روز نخست روی پیشانی سرد بخت راه رفته و عنکبوت اختیار، بر چهره همه ثانیه ها، تار جبر تنیده است.

یک روز از راه خواهد رسید، روزی که به زودی هرکسی با فکر جاری خیام، آب از چشمه زلال زمان خواهد نوشید. شاید این باور در کسی راه نرود: انگار هزارها هزاره است که ساقی نیشابور را می شناسم، حس می کنم: تک تک رباعی هایش با حوصله ای به وسعت ازل از میکده چشم های مرگ نوشیده اند (…) این پرانتز پر از حرف های خیام با من است، همان که در پیاله اختیار عکس رخ جبر را می دید. بی گمان حضور خیام نیشابوری در ادبیات فارسی غنیمت و نعمتی است که شکر آن، چنان نفس کشیدن بر تک تک فارسی زبانان واجب است، بی تردید اگر خیام در ادبیات ما متولد نشده بود حضور و تاثیر شاعران بعد از او کمرنگ تر از تصویری بود که امروز با ما حرف می زنند.

با نظر من کلمات کوزه، جام، ساقی، میکده و… همه را در ادبیات فارسی با نام روشن خیام می شناسند، خواسته یا ناخواسته این کلمات بعد از وفات خیام در شعر فارسی نمودِ بسیاری پیدا کرده است، خیام با جاری کردن همین چند کلمه قسمت اعظمی از ادبیات فارسی را مشغول تفکر دم غنیمتی و نام بلند خویش کرده است. کافی است از شعر حافظ بزرگ یا دیگر شاعران فارسی زبان این کلمات را با منها هم پیاله کنیم، خواهید دید آوار زاهدانه و موریانه واری بر ادبیات ما سایه خواهد ریخت.

این نکته را نیز باید با انعکاس هم چهره کرد: پیش از خیام این کلمه ها نزد اهالی- سرایش و نوشت- کاربرد داشته اند، اما قاطعانه می توان گفت: این خیام ازل نوش بوده است که آنها را در جان خمار ادبیات فارسی جرعه جرعه جاری کرده است. سایه هزارساله خیام بر ادبیات فارسی حتی زمان را به حیرت و مکث فرو برده است.

این نکته را همین جا راه می شوم: چشم های من بیشتر با چشم های صادق هدایت در جست وجوی خیام، جام های ثانیه خیز مرگ را نوشیده است. نسخه محمد علی فروغی و تحقیقات فیتز جرالد، ژیلبر لازار و کریستین سن نیز در این مسیر، فانوس های بسیاری را در شب های تاریک بی خبری من ریخته است خیلی بد بود.

خیام یعنی تماشای عقل تازیانه خورده، یعنی مینیاتور بغض، یعنی فریاد بی پاسخ اولین و آخرین آدم در پای حصار زمان، یعنی شگفت، یعنی حضوری به پهنای ابدیت، یعنی دیروز، امروز، فردا. و تا – هستی – نفس می کشد، خیام با لبخند معنا دارش در آسمان فکر خواهد درخشید. حرف های بسیار زیادی داشتم و دارم، اما سایه های سیاهپوش با کمند طلسم، کلام معترف مرا در حصار – هیچ مگو – کشیده اند، حرف دیگری در من نمی چرخد، امید به زودی خورشید سحر پوش حقیقت، با امضای آبی و آسمانی اش بر سایه های مه زده و این هوای مردد خاکستری بتابد، تا تاریخ، تکثیر بامداد را دوباره در ما لبخند بزند. چنین باد.

مطالب خواندنی و جالب

گالری عکس های دیدنی و جالب

Xبستن تبلیغ
بواسیر
Xبستن تبلیغ
آنلاین بازی کنید