ماجرای قهر حامـد بهـداد با بازیگر شدن و خانوادهاش

اول: پدرم به نظرم روح پاکی در این جهان دارد. او واقعا خالصانه به من کمک کرد. آن هم در آن شرایط بحرانی میان نوجوانی و جوانی که من حتی با او حرف هم نمیزدم. الان میفهمم آدم 19 ، 20 ساله اصلا آدم بزرگی نیست و اصلا آدم هیچ وقت بزرگ نمیشود؛ آدم همیشه بچه است. روزی که بارهایم را بسته بودم تا برای همیشه به تهران بیایم، موقعی که میخواستم بروم راه آهن، پدرم گفت: «من هنوز باهات صحبت نکردم.» گفت: «چند تا نصیحت برایت دارم.» نشستم، فضای خیلی آرامی بین ما حاکم شد.
دوم: هیچ وقت یادم نمیرود گفت: “صبر کن میرسانمت.” با این که خیلی کار داشت، گرفتار بود و لحظه لحظه زندگی اش برایش مهم بود، حاضر شد تمام غرولندها را به جان بخرد. درست مثل همیشه که با تمام وجودش زحمت میکشید. مرا برد توی راه آهن و اجازه گرفت تا بارهایم را تا دم قطار برایم بیاورد. آمد و روبوسی کرد و گفت: “موفق باشی.
سوم: یادم رفته بود مثل دوران کودکی که بابا، من و مامان را داخل قطار میفرستاد و میایستاد تا برایمان دست تکان دهد و با ما بای بای میکرد با او خداحافظی کنم. حالا من 20 ساله فراموش کرده بودم پدرم آنجا ایستاده و من باهاش بای بای نکرده ام. آمدم جلوی پنجره دیدم دور ایستاده و دارد از بین پنجره ها دنبال من میگردد. دو تا سالن را دویدم تا به جایی که ایستاده بود رسیدم.
چهارم: آن موقع بود که دیدم چه قدر پدرم شکسته شده. اولین بار بود که دیدم بابای من دیگر قهرمان یا پهلوان نیست. آن وقت بود که دیدم مثل دیگران ضعیف و خسته است. خسته از این که تمام مدت همه بار زندگی روی دوشش بود. یاد فیلم «هفت دلاور» افتادم که “چارلز برانسون”، بچه های کوچکی که از دست پدر و مادرشان مینالیدند را زد و گفت: «دیگر هیچ وقت این حرف ها را نزنید. بار بزرگ، روی دوش پدر و مادرهای شماست. دیگر به آن ها نگویید ترسو! آن ها از ما خیلی شجاع ترند.»
پنجم: از هم جدا شدیم و هرکس به افق خودش رفت و دور شد. من که تا آن زمان با پدرم قهر بودم برای همیشه با او آشتی کردم. برگشتم به سمت شیشه های این طرف و چشمم افتاد به حرم امام رضا (ع)، باهاش حرف زدم و خانواده ام را سپردم به او. آن قدر گریه کردم که چند خانم با تعجب پرسیدند: «مگر چه شده که این قدر گریه میکنی؟» و من واقعا نمیدانستم چرا؟ بعدها شنیدم پدرم هم همان موقع زده زیر گریه! هیچ وقت اشک پدرم را ندیده بودم. باز هم ندیدم و فقط شنیدم.
ششم: به همه خواسته هایم نرسیدم. اگر نرسیدم به وقتش به آن ها میرسم و اگر هرگز نرسیدم حتما صلاح نبوده. همه چیز آهسته و به وقت خودش اتفاق میافتد. شاید خداوند این رشد را اندازه جنبه من در نظر گرفته و همین کافی ست. به خدا بعضی وقت ها صدایی به من میگوید که دروغ میگویم و من همیشه دلم میخواسته که همین باشم. باز گاهی اوقات همان صدا میگوید :”نه میخواهم فلان کار را بکنم یا در فلان جا درس بخوانم.” هر روز یک صدا یک چیز جدیدی به من میگوید. این قدر در تعارض ذهنم هستم که نهایت ندارد.
هفتم: وقتی در مشهد بودم زندگی سختی داشتم و خانواده خیلی تحت فشار بودند. اما همه این سختیها را پدرم به جان خریده بود. پدرم بر عکس من ذهن بسیار قوی ای دارد. کار من شبانه روز و وقت و بی وقت رفتن به زیارت امام رضا(ع) بود. هیچ سرگرمی خاصی نداشتم.
هشتم: این اتفاق شخصی ست. میرفتم و مینشستم یک گوشه و ساعت ها به گنبد طلا خیره میشدم، سر مزار حاج آقا نخودکی یا شیخ بهایی قرآن میخواندم. دلم میخواست کسی پیدا شود و راهم بیندازد. توی دلم شور و شوق به وجود آورد اما آن روزها اوضاع زندگی ام خیلی بد بود. با پدر و مادرم قهر بودم.
نهم: دلم میخواست ابراز عشق کنم اما نمیتوانستم. هیچ وقت اعتماد به نفس انجام کاری را نداشتم. حرف هایم باعث میشد مدام با خودم فکر کنم عجب آدم بد و زشتی ام. من حق عاشق شدن را ندارم. هیچ دختری از من خوشش نمیآید.
دهم: یادم میآید بین پنج تا گروه پنج نفره تنها کسی که قبول شد من بودم. بعدش صاحب ژیان شدم و هر روز بچه های دبیرستان را میبردم گردش و تفریح. من، آرشیا، امیر فیروز، کاوه باقری و خیلیهای دیگر چه خاطره هایی با آن ژیان داشتیم.
یازدهم: قبل از این که برای کنکور به تهران بیایم، پدر بزرگ و مادر بزرگم به همراه چند نفر از اعضای فامیل، آمدند تا من و مادرم را با هم آشتی دهند. یادم میآید مادر و مادربزرگم در آشپزخانه نشسته بودند. مادر بزرگم گفت: «مادرت را ببوس!» خیلی بی صدا زدم زیر گریه. مادرم بلند شد، مرا بوسید و گفت: «تقصیر من بود.



















































