شعر جالب ناظم ما می گفت

شعر جالب ناظم ما می گفت
پیش بزرگترها فضولی موقوف

و من فضول بودم

نه دست به سینه ی سكوت

نه سربراه مشق مسیر مدرسه

تجدیدی هزار مرتبه نوشتن تكرار نخواهد شد

تجدیدی دوستت دارم گوشه ی كتاب جبر

تجدیدی مداوم تركه و تنبیه

تجدیدی برپا ناشنیده ی معلم

تجدیدی برجا نماندن زنگ آخر

تجدیدی دیوار كوتاه ته حیاط

فراش فربه مدرسه به گرد گریز من هم نمی رسید

بر نیمكت سبز همان پارك سوت و كور می نشستم

جریمه های عاشقانه ی خود را رج می زدم

آن زن ستاره دارد

آن زن عشق دارد

آن زن ترانه دارد

سوالهای ساده قد می كشیدند

چرا آن ماهی سیاه به دامنه ی دور دریا نرسید ؟

چرا پدربزرگ كه با دعاهای مداوم من زنده نشد ؟

چرا كسی گوش آقای مدیر را نمی كشد

وقتی داد می زند و حرفهای بد می گوید ؟

مگر خط كش برای خط كشی كردن دفاتر نیست ؟

پس چرا آقای ناظم راه استفاده از آن را نمی داند ؟

این خطوط خون مرده از كف دستهای من چه می خواهند ؟

دانستن مساحت مثلث به چه درد من می خورد ؟

و هیچكس از كسان من نمی دانست

كه با همین سوالهای ساده بی حصار

راهی به سواحل ستاره باز خواهم كرد

راهی به رهایی رویا

و خانه ی شاعری بزرگ

كه روی به آینه دعا می كرد

یغما گلروئی و شعر بسیار جنجالیش

مطالب خواندنی و جالب

گالری عکس های دیدنی و جالب

Xبستن تبلیغ
بواسیر
Xبستن تبلیغ
آنلاین بازی کنید